|
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
|
از ۱۵ تا ۱۹ دی نیستم دارم می رم شمال تا یه کار نیمه تموم رو بالاخره تموم کنم...
تنهای تنها دارم از یه درچه ی تنگ رد می شم و هیچ دستی نیست تا کمکم کنه دعای خیر هیچ کدوم
از اطرافیانمم پشت سرم نیست ...
میشه شما واسم دعا کنید؟ ... دعا کنید تموم شه ...
دعا کنید سر بلند بر گردم ... دعا کنید زخمی نشم ...
که اگه زخمی شم جاش هیچ وقت خوب نمی شه و تا یه عمر فقط خفتش واسم می مونه ...
وباز هم شاملو ...
در به در تر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید
ای تیز خرامان !
لنگی پای من
از ناهمواری راه شما بود ...