|
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
|

در دالون باریک رگانم...
زهر تنهایی جاریست
سلولهای خاکستریه مغرم...
سرطان تردید دارند
واژه هایم
در التماس گفتن می سوزنو میمیرند
ومن کنارمیله های قفس سردم
به سپیدی آن سوی قفس لبخند می زنم
چای کهنه می نوشم
و سمفونی ۵ بتهوون می نوازد...