تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد - دیشب فصل خزون جون داد خزونی که جون می گرفت جون زنده ها رو ...
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!

  روزای سنگین پاییزی هم بالاخره تموم شد ...

دیشب بوی مرگو حس می کردم  مرگ پاییز...دیشب پاییز توی یه شب سرد... توی طولانی ترین شب سال جون داد ...دیشب همه جا رو یه مه غلیظ گرفته بود من مه رو دوست دارم ولی کمی هم ازش می ترسم مه منو یاد روزهای زندگی می ندازه همیشه آدمو غافل گیر می کنه و تو با هیچ روشنایی نمی تونی بفهمی دوقدم اونور تر چی در انتظارته درست مثل فردا هایی که پشت امروز قایم می شن و همیشه غافل گیرت میکنن و تو همیشه ازشون رو دست می خوری . دیشب انگار روح سرگردون همه ی برگایی که تو روزهای پاییزی قتل عام شده بودن تو گوشم زوزه می کشیدن و کلافه ام می کردن .دیشب فصل خزون جون داد خزونی که جون می گرفت جون زنده ها رو ...

 

 *نمی دونم اصلا چرا اون نوشته ای که قبل این اینجا بودو پاکش کردم رو نوشتم کاملا حسش لحظه ای بود واسه همین حذفش کردم درسته تقصیر من نبود ... 

من عاشق زمستونم... عاشق برف ... خوشحالم که زمستون شده  . هیچی موندنی نیست زمستونم باید بره و می ره ...

به جای اونی که حذفش کردم یه نوشته ی تقریبا قدیمی می زارم که دوستای صمیمی که همیشه صبورانه نوشته ها مو می خونن حتما به چشمشون آشناست

 

در انزوایی بیمار ...

نظاره می کنم تابوت واژه هایم را که بر دوش

غرور عبوس و سردم به ناکجا می رود ...

ضربه های پیا پی بر پیکرم فرود می آید

چشمانم از نا باوریه نامردمی ها پر بار ...

زخمهای عمیق اعتمادم می سوزد ...

چه سود از طرح پرسشی بی رنگ ....

وقتی تمام لحظه ها عقیم اند ...

 

+ متولد شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 22:6  توسط شبنم خاکی   |