تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد - درد های من جامه نیستند که ز تن در آورم ...
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
 

با لاخره کشفش کردم !!!
یه روزایی خیلی گیر این موضوع بودم که خدای من این جمله ی "ناگهان چه زود دیر می شود "

رو کجا خوندم که نا خودآگاه به زبون می یارمش درسته این جمله الان به گوش همه آشناست اما  این جمله  خیلی وقت بود که تو ذهن من مونده بود و همیشه می خواستم ببینم که شاعر واقعیش کیه ؟!(البته شاید همه می دونستنو فقط من نمی دونستم )

امشب رفتم سراغ کتاب خونه ام یه کتاب قدیمی که از برادرم سال ۱۳۷۸ هدیه گرفته بودم یهو به چشمم خورد "آینه های ناگهان " گزیده ی شعر های ۶۴-۷۱  قیصر امین پور ...

وقتی داشتم می خوندمش یهو چشمم به این شعر خورد

(حسرت همیشگی)

حرفهای ما هنوز نا تمام ...

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان

         چقدر زود

                  دیر می شود  ...

شعر های خیلی زیادی از این کتاب رو دوست دارم که دیگه الان فقط ازشون لذت می برم واحساس همدردی نمی کنم فقط احساس می کنم لایه ای از روحمو آروم نوازش می کنه  واسه همین نمی نویسمشون وگرنه برگ برگ این کتاب منو یاد دورانی میندازه که تازه نوجوون شده بودم و تو کادرهای کتاب درسیم شعراشو می نوشتم ...تو دست نوشته هایی که همشونو دارم پر بود از شعرای این کتاب ... چه دوران سفیدی بود ...اصلا این روزا تو حالو هوای یه همچین آپی نبودم اونقدر  کار ریخته سرمو کار عقب افتاده دارم که وقتی می رسم خونه فقط میرم از خستگی روتختم غش می کنم و از اونجایی که من هیچ جوره آدم نمی شم(خیلی غیر ارادی !!!)  ساعت ۳یا۲ شب به بعد دوباره از خواب بیدارمیشم . می شینم پای کامپیوتر یا کتاب می خونم یا یه کم درس  من هیچ وقت شبا خوابم نمی بره  حتی اگه چند روز هم نخوابیده باشم. من روزا خیلی بهتر می خوابم و شبا خیلی بهتر و آروم تر زندگی می کنم  البته اگه بخوابم ... سالهاست که اینجوری زندگی می کنم  اینو همه فکو فامیل ...درو همسایه ...دوستام و هر کی که با من سرو کار داره می دونه ...دارم مزخرف می گم نه؟ اصلا چه لزومی داره که اینا رو بنویسم ؟ می دونید آخه همه می گن چرا آپ نمی کنی منم وقتی همین جوری فقط برای اینکه بخوام آپ کرده باشم بنویسم همین می شه دیگه نه ؟

یه شعر زیبا  میهمان من ...

(درد واره ها  )

درد های من جامه نیستند

تا زتن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن بر آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنیست

دردهای من

گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                             درد می کند ...

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهیه دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام شکسته است

بازوان حس شاعرانه ام

                       زخم خورده است ....

درد های پوستی کجا

درد های دوستی کجا ...

این سماجت عجیب

پافشاریه شگفت دردهاست

درد های آشنا

دردهای بومیه غریب

درد های خانگی

درد های کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

                  در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است ...

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم ؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ...

                                                            قیصر امین پور

ببخشید اینقدر طولانی شد ... به دلل تشابه شعری که قبلا انتخاب کرده بودم با یه وبلاگ دیگه و به وجود نیومدن سو تفاهم آپم اینقدر یهویی طولانی شد ...

دوستان عزیزم ببخشید بهتون سر نزدم در اولین فرصت به وبلاگ همه سر خواهم زد باور کنید این روزا وقت نمی کنم ...

+ متولد شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 5:53  توسط شبنم خاکی   |