|
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
|
- - - - - - - - - - -
آرزویی سمی ...
احساسی کمرنگ ...
امیدی سیاه ...
و صدایی بی رنگ ...
ترک از عمق و درون ...
طپش سرد نفس ...
زخم هایی بی کس ...
جنس دردم را که فهمد
هیچ کس ...
*همین جا روی همین صندلیه لعنتیه کامپیوتر نوشتمش .سخت نگیرید ...