|
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
|
همیشه همین جوریه ...فقط کافیه یه لحظه ی خیلی کوچیک ... خیلی خیلی کوچیک چشمم به چشمش بیوفته . انگار غم نگاهش اونقدر سنگینه که منو سر جام میخ کوب می کنه .همیشه همیین جوری شروع میشه که مجبور می شم با دستای خودم دوباره یه خراشه ناقابل دیگه به روحم بکشم . چراشو نمی دونم ! دوست دارم بازم نگاش کنم ... هی می گه وایسا ...خواهش می کنم وایسا یه کم به حرفام گوش کن ... خیلی وقته سر ریز شدمو منتظرت بودم ... خواهش می کنم بازم صبوری کنو گوش کن ...می خوام حرف بزنم ... به همون زبونی که دوست داری ...می خوام بهت خیره بشمو باهات حرف بزنم ... آخه هیچ کسی جز تو دردامو نمی فهمه ...
هر بار تو دلم می گم گناه داره ... کبودیه و گودیه زیر چشاشو که می بینم دلم به حالش یه جورایی می سوزه . به خودم می گم این بارم رو همه ی دفعه هایی که یه قاچ خوشگل انداختی رو روح بدبختت... دیگه عادت کردی ...بی خیال .بذار حداقل اون یه لحظه آروم بگیره خدا رو چه دیدی شاید دفعه ی بعدی که دیدیش اینقدر غم تو چشاش جیغ نکشید ... واقعاحوصله ی گریه زاریو این جور بچه بازیا رو نداشتم تو دلم خدا خدا می کردم بازم نشینه عذا داری کنه سر قبرستون تیکه تیکه های وجودش... بازم واسم تعریف کنه که چه جوری به دست خودیها لتو پار شده بود ... بغضشم گرفت اما این بار اون قدر مغرور شده بود که حتی یه قطره اشکم نریخت!!! ته دلم خیلی واسش خوشحال شدم اینم یه قدم بی صدا ی مثبت بود که شاید خودشم نفهمیده بود می دونین چیه؟ آخه دلیلی نداشت بازم پیش من گریه کنه .حرف جدیدی نداشت ... همون دردای کهنه و قدیمی رو دوباره از اول واسم گفت... از روزی که قدمه به قول خودش نحسشو تو این دنیا گذاشت تا همین دو لحظه پیشی که جلو چشام نفله اش کرده بود . هی گفت ... هی گفت ... هی گفت ... منم با بی حوصلگی زل زده بودم تو چشاشو داشتم گوش می کردم ...بعضی جاها واقعا دلم به حالش می سوخت . بعضی جا ها هم به حرفاش تو دلم می خندیدم .چند وقتی بود که این جوری می دیدمش تو اوج غم آروم بود ... یه آرامش غمگین و گس ... حرفاش که تموم شد دیدم بعد مدت ها داره بهم می خنده یه لبخند مهربونو کوچولوو غمگین ... خوشحال بودم که این بار هم این زخمو به جون خریدم تا یه لبخند هر چند کوچولو ونیمه جونو به لباش هدیه کنم ...می دونم که لبخند کوچولوش واقعی بود ...کاش می تونست باور کنه که هیچ کس به جز من دوسش نداره ... موهایی که ریخته بود رو صورتش رو زدم کنارو نوازشش کردم . دستمو گذاشتم رو گونه هاش ... بهش گفتم خدا بزرگه ... می دونم که هیچ وقت یادت نمی ره ... بهش گفتم خوشحالم که غرورتو پس گرفتی ...چه سکوت بدی کرد.!!... انگار داشت می شکست فقط یه جمله گفت " این غرور همون تیغییه که دارم باهاش از درون خودمو می تراشم " می دونستم ...می دونستم... هنوزم شبا عین بچگییاش بالششو بغل می کنه و می ره لبه ی پنجره می شینه و با ماه دوتایی واسه درد های بی درمونش آروم و بی صدا اونقدر گریه می کنن تا جفتشون از حال برن و خورشید سرو کله اش پیدا شه ...می دونستم هنوزم ستاره ها به حرمت غمای کهنشه که لحظه به لحظه سیاه پوش می شن ... می دونستم... از چشاش خونده بودم که دیشبم نخوابیده بود ... چشماش هیچ وقت به من دروغ نمی گن... نگاهاشو خوب می شناسم...
یه چند روزی می شه که ندیدمش ... این روزا از نگاهاش فراریم آخه ازآخرین باری که دیدمش بد جوری قلبم درد می کشه می ترسم ... چند روزی می شه که جلو آیینه نرفتم تایه وقت باز گیر ه سنگینیه نگاهش نیفتم ... نمی دونم چرا این روزا اینقدر از خودم فراریم ...آره ... من از خودم می ترسم ...
پ.ن*
بازم مجبورم تو پی نوشت حرفام همون حرف تکراری رو بنویسمو بگم که دوستای گل و مهربون و دوست داشتنی نگران من نباشید من حالم خوبه !!! این یک نوشتست فقط همین ... شاید یه تمرین نوشتن ...