|
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
|
بر شانه هایش تکیه می زنم...
از غربت تنش چشمانم خیس می شود
ساکت ...
سیاه ...
سرد ...
هم هیبت من است
سایه ی افتاده بر دیوار ...
----------------------
قلم چنگ می زند بر کاغذ
باز هم کاغذ سفید است ...
آشفتگی هایم رنگ پریده ...
درد هایم بی رنگ است ...
واژه ها روبه رویم ساکت ...
ومن که دیگر جوهر ندارم ...
شاید تمام شده باشم ...
----------------------
بی حوصله ام ببخشید دیگه "نبود امکانات" ... همین جا به ذهنم رسید نوشتم
پ.ن
تو رو خدا باز نریزید سرم بگید چته چته!!! من خوبم عالی ...