|
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
|
ریچارد کلایدرمن گوش می دم ...
روحم نفس میکشه... انگار نوازشم می کنن مثل یه گربه ی کوچولو که با نوازش مسخ می شه
این روز ها آرامش خاصی دارم ...
هر صبح تا خونه ی هلنا کوچولو پیاده میرم .هلنا ی من خیلی گریه می کنه. فکر کنم یه چیزایی فهمیده .فکر کنم از دنیا می ترسه ... بعضی وقت ها که سر حاله و بیداره لطفش شامل حال ما می شه و لبخند می زنه ...لبخنداش خیلی شیرینه ... می دونین چند وقت بودکه کسی از ته دلش یه لبخند مهربون واقعی بهم نزده بود ؟... حالا بازم بگید چرا عاشقشی ... اون بار ها و بار ها بهم لبخند می زنه ...لبخند های مهربون ...بی دریغ ...بی منت... فقط لبخند می زنه ... حاضرم ساعت ها گریه کنه اما فقط واسه چند ثانیه بهم لبخند بزنه
باز هم تنهام... باز هم ریچارد کلایدرمن گوش می دم و چشمامو می بندم . یه نفس عمیق می کشم وجایی که اهنگ اوج میگیره پرواز می کنم... می رم به یه دنیای دیگه ...یه دنیای سفید سفید ...وروزهای خوب و بد زندگیم از جلو چشمام رد میشه ... از اولین روزی که از بچگیم یادم می یاد تا امروز ...چقدر زود دنیام ... غم هام با من بزرگ شد ... توی اینه خودمو نگاه می کنم ...شبنم چقدر عوض شدی؟!! ...چقدر بزرگ شدی!!!... چقدر زود گذشت ...
بازم ریچارد کلایدرمن گوش می دم ...
و تو اسمون شب تا صبح پرسه می زنم ...
این روز ها آرومم خیلی آروم ...
-------------------
کاش طفلی نا توان بودم ..
آ ن وقت
همیشه گریه می کردم
تا هیچ وقت از آغوش امن مادر دور نشوم ...
تا هیچ وقت دنیای بی رحم نتواند بر سرم فریاد بکشد ...
تا هیچ وقت چشمانم جزبا نگاه مهربان مادر
با چشمانی درنده درگیر نشوند ...
-------------------
این نوشته ی پایین رو وقتی که داشتم واسه یکی از پست ها ی مژگان عزیزم نظر می ذاشتم به ذهنم رسید که خودم دوسش دارم
عشق توهمیست گذرا و گاه سنگ قبری ماندگار ...
قلب من پر توان تر بر سینه ام بکوب و رگهایم را جلا بخش ...
قلب من پس چرا عاشق نمی شوی ؟...