|
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
|
تن ...
ای تن پوسیده ...
در این روزهای صامت و هرز بشکن ...
بشکن از درد ...
از مرثیه ی درد این روح آشفته و در هم ...
تن...
ای تن پوسیده ی ترک خورده ...
بشکن از مشت خیانت ...
خیانت ثانیه های فراری...
ثانیه های دروغ گو ی توخالی ...
بشکن...
صدایت را نمی شنود کسی ...
زندگی یعنی شیرینیه لبخند تو ...
ممنون از لطف همه و این که دعام کردید .
کمی می خوام تو حالو هوای خودم باشم تا از این شوکه جهنمی یه کم بیام بیرون ...
در اولین فرصت به همه سر می زنم .
نگران من نباشید این قلب لعنتی وای نمی ایسته خوب می شم ...
از ۱۵ تا ۱۹ دی نیستم دارم می رم شمال تا یه کار نیمه تموم رو بالاخره تموم کنم...
تنهای تنها دارم از یه درچه ی تنگ رد می شم و هیچ دستی نیست تا کمکم کنه دعای خیر هیچ کدوم
از اطرافیانمم پشت سرم نیست ...
میشه شما واسم دعا کنید؟ ... دعا کنید تموم شه ...
دعا کنید سر بلند بر گردم ... دعا کنید زخمی نشم ...
که اگه زخمی شم جاش هیچ وقت خوب نمی شه و تا یه عمر فقط خفتش واسم می مونه ...
وباز هم شاملو ...
در به در تر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید
ای تیز خرامان !
لنگی پای من
از ناهمواری راه شما بود ...
اینم بازیه یلدا در وبلاگستان که این چند وقته ویروسش اومده من از طرف مژگان عزیزم عزیزم دعوت شدم و خدایی که دیگه امروزخدا نیست و یاسمین شده آیه ای نازل فرمودند که من ۱۰تا بنویسم به جای ۵ تا و من هم از اونجایی که خیلی خاطر خدا جونمو می خوام و این دستور در زمان خداییش صادر شده ۱۱ تا نوشتم ( یکی هم بیشتر نوشتم واسه خود شیرینی )
۱)خیلی زود می بخشم و کلا در مورد بدی ها حافظه ی کوتاه مدتی دارم اگر چیزی یادم موند بدونید عمیق ترین لایه ی روحم رو فوق العاده عمیق و موندگار زخمی کرده .زخمی که ۹۰٪مواقع هیچ وقت خوب نمی شه ... کلا به این قضیه معتقدم " ببخش تا یه روز بخشیده شی " ولی تنها به خاطر این اصل نمی بخشم کلا مدلمه این جوریه.کینه ای هم نیستم و هیچ وقت دلم نمی یاد انتقام بگیرم ... اصولا مخ تو کلم نیست اگه بدی کنین بازم خوبی می کنم مگه این که دیگه خیلی نامردی کرده باشین صدام در بیاد ...
۲)اصلا دروغ گوی خوبی نیستم و کلا خیلی خیلی کم دروغ می گم .اگر مجبور باشم دروغ بگم منتظر باشید که ۱۰ دقیقه بعد بیام اعتراف کنم حتی اگه بهم بخندید مخصوصا اعضای خانواده به این قضیه عادت دارن . اگه قضیه خیلی حیاتی باشه جلو چشم طرف ظاهر نمی شم . اگه دروغ بگم شدیدا عصبی می شمو الکی داد و بی داد می کنم .کلا دروغ فشار فوق العاده بدی بهم وارد می کنه جوری که کلا مختل می شم و همیشه عذاب وجدانشو شدیدا دارم پس چه مرضیه دروغ بگم ؟!!! واسه همین اکثرا راستشو می گم...
۳)به صدای تلق تلق شکوندنه گردن و انگشت های دست شدیدا حساسیت دارمو حتی اگه غریبه هم باشه خواهش می کنم ازش که به اسخون هاش رحم کنه .
۴) خیلی زود مجبور شدم بزرگ شم و می تونم بگم کودکی به معنای واقعی رو تجربه نکردم و همیشه حسرتشو می خورم
۵) ۶ سالم که بود یه چیزی از مامانم می خواستم و مامانم داشت تو آشپز خونه ظرفا رو جا می داد تو کابینت ...اومدم خودمو لوس کنم از در کابینت آویزون شدم و گفتم :مااااا ماااان جووننننننمممم... که همون موقع از بخته بده من کابینت از بیخ با چوبو گیره هاش کند...چشمتون روزه بد نبینه کلی نوازش خیلی خشن شدم و... بعدشم گفت جلو چشام ظاهر نشو که امشب تا صبح زنده ات نمی زارم .رفته بودم یه گوشه ی پذیرایی نشسته بودمو هق هق گریه می کردم خیلی هم ترسیده بودم... تا خواهرم گفت بیا برو بخواب !بریده بریده و با وحشت گقتم نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!مامان می یاد تو خواب سرمو می بره ! هیچوقت جنس اون ترسو یادم نمی ره این شاید تنها باری بود که فکر می کردم کسی واقعا می خواد منو بکشه !!!!
۶) خنده دار ترین و شاخدارترین دروغم رو سال اول ابتدایی گفتم. ۲تا دوقلو داشتیم تو کلاسمون من هم اون موقع خیلی دوست داشتم که یه قل داشتم بعد به همه به دروغ می گفتم که من هم یه خواهره دوقلو داشتم اما من زنده به دنیا اومدم اون نه !!!
۷) به بادمجون حساسیت دارم ولی عاشق بادمجون سرخ کردم و از اونجایی که اگه بگم می خوام فلان کارو بکنم و به عواقبشم فکر کردمو و هیچی مهم نیست. بعضی وقتا بد بختیای بعدشو به جون می خرم و می خورم .سیب زمینی سرخ کرده خیلی دوست دارم واون قدر ژامبون مرغ دوست دارم که بابام به طعنه و با یه نگاهی شبیه چش غره که نمی شه توصیفش کرد بهم میگه ساندویچ ژامبون و با هر نوع غدایی هرجای دنیا با هرکی باشم فقط آب معدنی می خورم حتی با پیتزا.چون از نوشابه خیلی بدم می یاد ولی پاستیلو همیشه با طعم نوشابه دوست داشتم چراشو نمی دونم!!. خیلی چیزای شور و ترش می خورم وخفه ی کلم شور و دلمه ی برگهای مامان بزرگمم .از کله پاچه و جگر و کره متنفرم ... خورشت بامییه ...خورشت کرفس ... ماکارونی های مامانم ...سن ایچ پرتقالی... وبستی کاله ی نعنایی خوشم نمی یاد چون واقعا مزه ی سبزی خوردن می ده نه بستنی طعم دار !!!!...
۸) بچه که بودم از ۵ شنبه عصر و جمعه متنفر بودم . چون منو خواهر بزرگترم که با من هم اتاق بود مجبور بودیم اتاقمو حتی اگه مرتب بود دوباره از اول مرتب کنم آخه مامانم وسواسی بود .زیر تخت... کتابخونه... کمد لباس ...تمام کشو ها و حتی لباس هایی هیچ کاری باهاش نداشتم و یه کم فقط یه کم !روشون نامرتب شده بود رو مامانم به کل می ریخت بیرون و ما مجبور بودیم به کل دوباره اتاق رو بچینیم (:)) ) همه ی مرتبو نا مرتبو با هم می ریخت بیرون!!! وسایل زیر تخت رو که هیچ کاری باهاش نداشتیم!!! رومی ریخت بیرون می گفت همه ی گردو خاکشو بگیرین دوباره بذارین سر جاش (:)) ) همه کشو ها رو هم می ریخت بیرون نگاه نمی کرد مرتبه یا نا مرتب !!!! فقط دستور می دادکه مرتب کنید و ما تعطیلات آخر هفته زهر مارمون می شد و به خدا التماس می کردیم که مهمون بیاد تا دست از سر ما ورداره . و اما حالا که بزرگ شدم ؟! دوم سوم دبیرستان که نمی دونی چه حالی می کردم اتاقمو بریزم بهم اصلا تو اتاق ریختو پاش احساس زنده بودن می کردم نفس می کشیدم ! اینجاش از همه بیشتر لذت می داد !!بیاد ببینه و حرص بخوره اما هیچی نتونه بگه ... حالا کم کم خوب شدمو الان ای بعضی وقتا نا مرتب میکنم اما هیچی نمی گه چون می دونه اگه حرفی بزنه شک نکنید که تا ۲ هفته اگه از درو دیوار کثافت بریزه و حتی اگه حالم از این لجن دونی بهم بخوره دست به ترکیب اتاق نخواهم زد .
۹)این آدما حالمو بهم می زنن : فضولا ... دروغگو ها ... مغرور ها و خود بزرگ بین ها ...مردی که دوتا زن داره و فکر می کنه حقشه!!!!!! ... هم جنسای خودم که اکثرا واسه خاطر پول تن به هر خفتی می دن حتی زن یه پیر مرد دمه مرگ میشن یا خیانت میکنن!!!!... (البته ایضا پسرش )...شعار می دنو فقط حرف مفت می زنن ولی خودشون مثال نقض حرفاشونن ...بی معرفت... آدمی که از جنسیتش واسه جلو بردن کاراش استفاده می کنه ... خود خواه اند و هیچ وقت زیر پاهاشونو نگاه نمی کنن که چیا رو دارن لگد می کنن ...دو پهلو حرف بزنن و به حساب خودشون زرنگن... آدمها ی تازه به دوران رسیده که یه قرون نمی ارزن...(اصولا عقده ای وبی جنبه جماعت)۹۰ ٪ پسرا که معتقدم سرو ته ... الا اون ۱۰ ٪ که نسلشون در حال انقراضه ...کسی که زیاد پز می ده و نگاه نمی کنه داره به کی فخر می فروشه یکی از جنس خودش یابه یه پسر بچه ی فال فروش که واسه هر صد تومنی کلی بهش التماس می کنه؟ و خیلی های دیگه که اگه بخوام بنویسم خیلی میشه و کلی فحشم می دین که چرا اینقدر زیاد نوشتی ؟!!!
۱۰) میشه گفت ۷ساله ناخون شصت دست هام بلند نشده چون امون نمی دمو تا ته می خورم .
۱۱) همیشه از حق کسی که غایب دفاع می کنم و کلا اگه یه قضیه ای رو بخوای در نظر بگیری و موضوع بحثه من عکسشو در نظر می گیرم و برسی می کنم مثلا میگم حالا اگه اینجوری باشه چی ؟ شاید این جوری باشه ؟وتاحالا بارها شدیدا مورد غضب واقع شدم ... باید کنترلش کنم چون می ترسم سرمو به باد بدم ... آخه احساس می کنم پشت یکی حرف بزنی و قضاوت کنی و خودش نباشه که دفاع کنه خیلی نامردیه ! پس من می شم اون (:دی) واسه همینه که همیشه می خوان خفه ام کنن .
اگه منو ول کنی تا فردا صبح از خودم می نویسم ...
* نمی دونم چرا از اعدام صدام خوشحال نشدم ... خیلی درد ناکه که مرگ یکی رو به هم تبریک بگن ... که از شدت خوشحالی بریزن تو خیابون ها و خوشحالی کنن و برقصن البته شاد حق داشته باشن که فکر کنم دارن ... کلا مرگ کسی حتی دشمنم ومشخصا اعدام و سنگسار منو خوشحال نمی کنه ... هر چقدر هم از اون آدم متنفر باشم حتی آدم وحشیی مثل صدام ...
و این ۵ نفر به بازی دعوتن :
بزرگمهر شادی مترسک از نوع فیلسوف نونا مترسک از نوع موسیقی دان

در دالون باریک رگانم...
زهر تنهایی جاریست
سلولهای خاکستریه مغرم...
سرطان تردید دارند
واژه هایم
در التماس گفتن می سوزنو میمیرند
ومن کنارمیله های قفس سردم
به سپیدی آن سوی قفس لبخند می زنم
چای کهنه می نوشم
و سمفونی ۵ بتهوون می نوازد...
روزای سنگین پاییزی هم بالاخره تموم شد ...
دیشب بوی مرگو حس می کردم مرگ پاییز...دیشب پاییز توی یه شب سرد... توی طولانی ترین شب سال جون داد ...دیشب همه جا رو یه مه غلیظ گرفته بود من مه رو دوست دارم ولی کمی هم ازش می ترسم مه منو یاد روزهای زندگی می ندازه همیشه آدمو غافل گیر می کنه و تو با هیچ روشنایی نمی تونی بفهمی دوقدم اونور تر چی در انتظارته درست مثل فردا هایی که پشت امروز قایم می شن و همیشه غافل گیرت میکنن و تو همیشه ازشون رو دست می خوری . دیشب انگار روح سرگردون همه ی برگایی که تو روزهای پاییزی قتل عام شده بودن تو گوشم زوزه می کشیدن و کلافه ام می کردن .دیشب فصل خزون جون داد خزونی که جون می گرفت جون زنده ها رو ...
*نمی دونم اصلا چرا اون نوشته ای که قبل این اینجا بودو پاکش کردم رو نوشتم کاملا حسش لحظه ای بود واسه همین حذفش کردم درسته تقصیر من نبود ...
من عاشق زمستونم... عاشق برف ... خوشحالم که زمستون شده . هیچی موندنی نیست زمستونم باید بره و می ره ...
به جای اونی که حذفش کردم یه نوشته ی تقریبا قدیمی می زارم که دوستای صمیمی که همیشه صبورانه نوشته ها مو می خونن حتما به چشمشون آشناست
در انزوایی بیمار ...
نظاره می کنم تابوت واژه هایم را که بر دوش
غرور عبوس و سردم به ناکجا می رود ...
ضربه های پیا پی بر پیکرم فرود می آید
چشمانم از نا باوریه نامردمی ها پر بار ...
زخمهای عمیق اعتمادم می سوزد ...
چه سود از طرح پرسشی بی رنگ ....
وقتی تمام لحظه ها عقیم اند ...