|
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
|
شب یلدا هم داره مییاد اما فقط فرقشو وقتی بچه تر بودم احساس می کردم فرقش این بود که دیگه مجبور نبودی ساعت ۹ بخوابی و این یعنی رسیدن به آرزوی دست نیافتنیه اون زمان اما الان شب یلدا هیچ حسی بهم نمی ده چون همه ی شبهای من به بلندیه شب یلداست الان اسم شب یلدا منو یاد خوردن تا خرخره میندازه خوردنی که انگار وظیفست .من که تن در نمی دم به این دل درد شب یلدا شما هم نکنید خوب نیست یه قاچ هندونه بسه با یه مشت تخمه" کم بخورید لطفا" .
دوستان یلدا مبارک وخوش بگذره

می خوام عاشقونه بغلت کنم
موهاتو نوازش می کنم تمام صورتت رو ...
نه اشتباه نکن عزیزم ...! نمی خوام ببوسمت
اما می تونی چشماتو ببندی و با تمام وجودحسم کنی
می خوام بهت عشق بورزم
به گردنت می رسم ... خیلی آروم دستمو دور گردنت می پیچم..
و با تمام قدرت فشار می دم ... با نیروی باور نکردنیه عشقی که در وجودمه
چرا اینجوری نگام می کنی عزیزم؟! نمی تونم جلو ی این قهقه رو بگیرم ...
آخه هر موقع که عصبی می شی یا خجالت می کشی قرمز می شی مثل الان !
چرا عصبانی می شی بی همتای من ! از شدت علاقه دارم فشار می دم !
می خوام بهت عشق بورزم
چرا اینقدر کبود شدی ؟! چیزی تو گلوت گیر کرده عزیزم ؟!
چشماتو ببند عشق من ...
تو آغوش من بخواب ...
می بینی ! کم کم داری آروم می شی ...
چقدر دوست داشتنی می شی وقتی که چشماتو می بندی
بهت عشق می ورزم عشقی شبیه نفرت ...
مثل یه قاتل که عاشقونه به مقتولش عشق می ورزه
هیچ احساسی آرامش بخش تر از این نیست که تو آغوش من خوابت ببره ...
یک خواب ابدی ...
من سردم است ...
من از لمس درون سردم است ...
قلبمان سرخ بود ...
سرخی اصیل ...
بی پروا می تپید ...
تپشی اصیل ...
خنده از دل بود ...
قهقه ای اصیل ...
روزگاری دل احساس سر می کشید و مست می شد ...
اما کنون ثانیه ها چه بی احساس عبور می کنند ...
من سردم است ...
یخ زده است درونم ...
تنم می لرزدو لبانم کبود ...
سینه ام تیر می کشد
اکسیژن مصنوعی نمی خواهد ...
قهقه ای تو خالی نمی خواهد
قلب من رنگ خاکستری نمی خواهد
از دنیای مصنوعی خسته ام ...
قهقهای مصنوعی ... اکسیژنی مصنوعی ... تپشی مصنوعی ...
من از درون سردم است سرمایی اصیل ...
با لاخره کشفش کردم !!!
یه روزایی خیلی گیر این موضوع بودم که خدای من این جمله ی "ناگهان چه زود دیر می شود "
رو کجا خوندم که نا خودآگاه به زبون می یارمش درسته این جمله الان به گوش همه آشناست اما این جمله خیلی وقت بود که تو ذهن من مونده بود و همیشه می خواستم ببینم که شاعر واقعیش کیه ؟!(البته شاید همه می دونستنو فقط من نمی دونستم )
امشب رفتم سراغ کتاب خونه ام یه کتاب قدیمی که از برادرم سال ۱۳۷۸ هدیه گرفته بودم یهو به چشمم خورد "آینه های ناگهان " گزیده ی شعر های ۶۴-۷۱ قیصر امین پور ...
وقتی داشتم می خوندمش یهو چشمم به این شعر خورد
(حسرت همیشگی)
حرفهای ما هنوز نا تمام ...
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود ...
شعر های خیلی زیادی از این کتاب رو دوست دارم که دیگه الان فقط ازشون لذت می برم واحساس همدردی نمی کنم فقط احساس می کنم لایه ای از روحمو آروم نوازش می کنه واسه همین نمی نویسمشون وگرنه برگ برگ این کتاب منو یاد دورانی میندازه که تازه نوجوون شده بودم و تو کادرهای کتاب درسیم شعراشو می نوشتم ...تو دست نوشته هایی که همشونو دارم پر بود از شعرای این کتاب ... چه دوران سفیدی بود ...اصلا این روزا تو حالو هوای یه همچین آپی نبودم اونقدر کار ریخته سرمو کار عقب افتاده دارم که وقتی می رسم خونه فقط میرم از خستگی روتختم غش می کنم و از اونجایی که من هیچ جوره آدم نمی شم(خیلی غیر ارادی !!!) ساعت ۳یا۲ شب به بعد دوباره از خواب بیدارمیشم . می شینم پای کامپیوتر یا کتاب می خونم یا یه کم درس من هیچ وقت شبا خوابم نمی بره حتی اگه چند روز هم نخوابیده باشم. من روزا خیلی بهتر می خوابم و شبا خیلی بهتر و آروم تر زندگی می کنم البته اگه بخوابم ... سالهاست که اینجوری زندگی می کنم اینو همه فکو فامیل ...درو همسایه ...دوستام و هر کی که با من سرو کار داره می دونه ...دارم مزخرف می گم نه؟ اصلا چه لزومی داره که اینا رو بنویسم ؟ می دونید آخه همه می گن چرا آپ نمی کنی منم وقتی همین جوری فقط برای اینکه بخوام آپ کرده باشم بنویسم همین می شه دیگه نه ؟
یه شعر زیبا میهمان من ...
(درد واره ها )
درد های من جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن بر آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنیست
دردهای من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند ...
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهیه دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام شکسته است
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است ....
درد های پوستی کجا
درد های دوستی کجا ...
این سماجت عجیب
پافشاریه شگفت دردهاست
درد های آشنا
دردهای بومیه غریب
درد های خانگی
درد های کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است ...
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ...
قیصر امین پور
ببخشید اینقدر طولانی شد ... به دلل تشابه شعری که قبلا انتخاب کرده بودم با یه وبلاگ دیگه و به وجود نیومدن سو تفاهم آپم اینقدر یهویی طولانی شد ...
دوستان عزیزم ببخشید بهتون سر نزدم در اولین فرصت به وبلاگ همه سر خواهم زد باور کنید این روزا وقت نمی کنم ...
من ازسنگم...
ترک که می خورم ،
سنگریزه می گریمبر جای خالیه تکه هایی که نمی دانم
در کدامین نگاه گم شد ...
از لطف همه ی دوستان در مدتی که نبودم ممنون واقعا منو شرمنده کردید با تماس ها و اس ام اس هاتون مخصوصا مژگان و عسل عزیزم و بازهم شرمنده ی همه ی دوستانم که نگرانشون کردم
باز امشب نگرانم ...
به نظر می آید , که اجل , در همین نزدیکیست ...
پشت این پنجره انگار کسیست
که به من خیره و مشتاق می نگرد...
با نگاهی مملو از افسوس ها ...
می اندیشد
که چه حیف است , پرپر شدنش ...
اندکی با من مدارا کن
بوی مرگ می دهد تنم ...
کاش می شد به همه می گفتم
که چه غمگینم از این مردن بی هنگامم ...
اندکی صبر که من خواهم رفت ...
اندکی صبر که من خواهم مرد ...
به نظر می آید , که اجل, در همین نزدیکیست ...
پشت این پنجره انگار کسیست
که به من خیره و مشتاق , زل زده است ...
چندین روز نه تو یاهو هستم نه وبلاگ . احتمالا ۴ روز.اینجا نوشتم که کسی نگران نشه اف هاش نپره و ...و... و...واسم دعا کنید ...
- - - - - - - - - - -
آرزویی سمی ...
احساسی کمرنگ ...
امیدی سیاه ...
و صدایی بی رنگ ...
ترک از عمق و درون ...
طپش سرد نفس ...
زخم هایی بی کس ...
جنس دردم را که فهمد
هیچ کس ...
*همین جا روی همین صندلیه لعنتیه کامپیوتر نوشتمش .سخت نگیرید ...
همیشه همین جوریه ...فقط کافیه یه لحظه ی خیلی کوچیک ... خیلی خیلی کوچیک چشمم به چشمش بیوفته . انگار غم نگاهش اونقدر سنگینه که منو سر جام میخ کوب می کنه .همیشه همیین جوری شروع میشه که مجبور می شم با دستای خودم دوباره یه خراشه ناقابل دیگه به روحم بکشم . چراشو نمی دونم ! دوست دارم بازم نگاش کنم ... هی می گه وایسا ...خواهش می کنم وایسا یه کم به حرفام گوش کن ... خیلی وقته سر ریز شدمو منتظرت بودم ... خواهش می کنم بازم صبوری کنو گوش کن ...می خوام حرف بزنم ... به همون زبونی که دوست داری ...می خوام بهت خیره بشمو باهات حرف بزنم ... آخه هیچ کسی جز تو دردامو نمی فهمه ...
هر بار تو دلم می گم گناه داره ... کبودیه و گودیه زیر چشاشو که می بینم دلم به حالش یه جورایی می سوزه . به خودم می گم این بارم رو همه ی دفعه هایی که یه قاچ خوشگل انداختی رو روح بدبختت... دیگه عادت کردی ...بی خیال .بذار حداقل اون یه لحظه آروم بگیره خدا رو چه دیدی شاید دفعه ی بعدی که دیدیش اینقدر غم تو چشاش جیغ نکشید ... واقعاحوصله ی گریه زاریو این جور بچه بازیا رو نداشتم تو دلم خدا خدا می کردم بازم نشینه عذا داری کنه سر قبرستون تیکه تیکه های وجودش... بازم واسم تعریف کنه که چه جوری به دست خودیها لتو پار شده بود ... بغضشم گرفت اما این بار اون قدر مغرور شده بود که حتی یه قطره اشکم نریخت!!! ته دلم خیلی واسش خوشحال شدم اینم یه قدم بی صدا ی مثبت بود که شاید خودشم نفهمیده بود می دونین چیه؟ آخه دلیلی نداشت بازم پیش من گریه کنه .حرف جدیدی نداشت ... همون دردای کهنه و قدیمی رو دوباره از اول واسم گفت... از روزی که قدمه به قول خودش نحسشو تو این دنیا گذاشت تا همین دو لحظه پیشی که جلو چشام نفله اش کرده بود . هی گفت ... هی گفت ... هی گفت ... منم با بی حوصلگی زل زده بودم تو چشاشو داشتم گوش می کردم ...بعضی جاها واقعا دلم به حالش می سوخت . بعضی جا ها هم به حرفاش تو دلم می خندیدم .چند وقتی بود که این جوری می دیدمش تو اوج غم آروم بود ... یه آرامش غمگین و گس ... حرفاش که تموم شد دیدم بعد مدت ها داره بهم می خنده یه لبخند مهربونو کوچولوو غمگین ... خوشحال بودم که این بار هم این زخمو به جون خریدم تا یه لبخند هر چند کوچولو ونیمه جونو به لباش هدیه کنم ...می دونم که لبخند کوچولوش واقعی بود ...کاش می تونست باور کنه که هیچ کس به جز من دوسش نداره ... موهایی که ریخته بود رو صورتش رو زدم کنارو نوازشش کردم . دستمو گذاشتم رو گونه هاش ... بهش گفتم خدا بزرگه ... می دونم که هیچ وقت یادت نمی ره ... بهش گفتم خوشحالم که غرورتو پس گرفتی ...چه سکوت بدی کرد.!!... انگار داشت می شکست فقط یه جمله گفت " این غرور همون تیغییه که دارم باهاش از درون خودمو می تراشم " می دونستم ...می دونستم... هنوزم شبا عین بچگییاش بالششو بغل می کنه و می ره لبه ی پنجره می شینه و با ماه دوتایی واسه درد های بی درمونش آروم و بی صدا اونقدر گریه می کنن تا جفتشون از حال برن و خورشید سرو کله اش پیدا شه ...می دونستم هنوزم ستاره ها به حرمت غمای کهنشه که لحظه به لحظه سیاه پوش می شن ... می دونستم... از چشاش خونده بودم که دیشبم نخوابیده بود ... چشماش هیچ وقت به من دروغ نمی گن... نگاهاشو خوب می شناسم...
یه چند روزی می شه که ندیدمش ... این روزا از نگاهاش فراریم آخه ازآخرین باری که دیدمش بد جوری قلبم درد می کشه می ترسم ... چند روزی می شه که جلو آیینه نرفتم تایه وقت باز گیر ه سنگینیه نگاهش نیفتم ... نمی دونم چرا این روزا اینقدر از خودم فراریم ...آره ... من از خودم می ترسم ...
پ.ن*
بازم مجبورم تو پی نوشت حرفام همون حرف تکراری رو بنویسمو بگم که دوستای گل و مهربون و دوست داشتنی نگران من نباشید من حالم خوبه !!! این یک نوشتست فقط همین ... شاید یه تمرین نوشتن ...