تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
 

این روزها ...

ضربان قلبم ضعیف است ... نفس می کشم ،  اما خفیف است ... 

ازدرد ناله هم نمی کنم ،  نای ناله هم نیست ...

سلول های خاکستریه مغزم اعتصاب کرده اند ،  آخر این روز ها گوشم بدهکار هیچ حرف حسابی

نیست ...

روز هایم را چرک نویس می کنم به بهانه ی فردا ها

اشتباه می نویسم ،خط می زنم ، پاره می کنم و دور می ریزم

فردا ،  نامش می شود امروز و باز هم امروز را خط خطی می کنم به بهانه ی فردایی که

نمی دانم کدامین روز درتقویم زندگیم خواهد بود ...

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

*طبق اخبار کاملا نا باورانه کرج داره برف می یاد اما تهران نه !!!!!! تهرانی های عزیز دلتون بسوزه اینجا داره کماکان برف می یاد

داره برف می یاد!!! اینم یه مدلشه ...برف پاییزی !!...من عاشق برف و زمستونم وای که چقدر دلم واسه این تنگ شده بود که لباسامو تنم کنم و تا می تونم زیر برف راه برم مخصوصا شبا ... وقتی که آسمون از سرما کبود می شه ...دوست دارم تو شبای سرد زمستونی  این دونه های سفید برف رو تمام تنم بشینه و سفید سفیدم کنه... من عاشق این دونه های سفید جادوییم .بعد از این که برف تموم می شه و آسمون دوباره سیاه می شه  چقدر تضاد زمین و آسمون قشنگه ...حالا هم که هنوز زمستون نشده داره برف مییاد جالبه نه ؟!چه احساس خوبیه وقتی که چشماتو وا کنی و همه جا رو سفید ببینی . احساس می کنم کثیفی و سیاهیه آدما و این دنیا  هم پیش سفیدیه برف کم می یارن و مجبور می شن به این لباس سفید تن در بدن . وقتی برف می یاد آسفالت دیگه سیاه نیست سفیده ... درخت کاج دیگه سبز نیست سفیده ... شاخه های خشک درختا دیگه قهوه ای نیستن سفیدن ...آدما  دیگه سیاه نیستن سفید می شن ... دلم واسه آدم برفی یه ذره شده ...آخه آدم برفی هم سفید  سفیده ...

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت آزمون تلخ

زنده به گوری

                          احمد شاملو

 

+ متولد شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 18:39  توسط شبنم خاکی   | 


مغز بیچاره ی من

بس که غم کشید و چروک خورد

چشمانش دیگر نمی بیند...

- - - - - - - - - - - - - - - -  

در ژرف ترین نقطه ی مرداب نیستی ، نفس نفس می زنم

این مرداب چقدر حریص است ...

افکارم را می خواهد  ، چه کنم ؟!!!

 

*این روزا بی حوصله ام   سخت نگیرید ...

+ متولد شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 1:45  توسط شبنم خاکی   | 

 

بر شانه هایش تکیه می زنم...

از غربت تنش چشمانم خیس می شود

ساکت ...

سیاه ...

سرد ...

هم هیبت من است

سایه ی افتاده بر دیوار ...

 ----------------------

قلم چنگ می زند بر کاغذ

باز هم کاغذ سفید است ...

آشفتگی هایم رنگ پریده ...

درد هایم بی رنگ است ... 

واژه ها  روبه رویم ساکت   ...

ومن که دیگر جوهر ندارم ...

                          شاید تمام شده باشم ...

 ----------------------

بی حوصله ام ببخشید دیگه "نبود امکانات" ... همین جا به ذهنم رسید نوشتم

 

پ.ن

تو رو خدا باز نریزید سرم بگید چته چته!!! من خوبم عالی ...

+ متولد شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 0:31  توسط شبنم خاکی   | 

  banooye arezooha

از  دوستانی که منتظر این متن بودن و دیر اینجا قرار گرفته شد معذرت می خوام تو رو خدا منو نزنید گناه دارم ...

احساس می گرید...

امشب خود کشیه دست جمعیه خاطرات است ...

امشب بانوی آرزو ها

در حجله ی مرگ به ابدیت خواهد پیوست ...

دل او گوشه ای دنج بی صدا می گرید ...

او خواهد مرد ...

بی آن که از لرزش شانه هایش دلی بلرزد...

او می میرد ...

بی آن که از سردیه دستانش کمی نگران شوند ...

او خواهد مرد ...

عاقبت بانوی آرزو ها را بر حجله ی مرگ کشاندند

و لباس سیاه نیستی بر تنش کردند

دنباله ی پیراهن مشکیه بلندش

بی رحمانه می خندد و بر خاک زخم می کشد

و با هر قدم به جای قدم هایش فخر ...

بر صدای گام هایش حسرت سنگینی می کند ...

چه با وقار به سوی حجله ی مرگ می رود...

چه بی غرور...

چه پر سکوت ...

اوامشب می میرد...

اشک های آسمان غسلش می دهند

با پارچه ی سفید رویاها کفنش می کنند  

و در خاک بایر دلش دفن می شود ...

بانوی آرزو ها می میرد ...

تسلیت ...

اودیگر مرده است ...

ذهن من بیمار است

باز هم هذیان می گوید ...

 -----------------

یادم رفت اینو بنویسم که واقعا حالم خوبه و ارومم تا کسی اشتباهی بهم تسلیت نگه ...

... با تمام وجود ممنون 

 

+ متولد شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 23:0  توسط شبنم خاکی   | 

 

من ...

بيوه ي باکره ي گورستانم

روحم را...

به عالمي طلسم شده

بي بها

فروخته ام

و جسمم را...

با عشق

به لاشخور ها تقديم کرده ام ...

 

 

+ متولد شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:57  توسط شبنم خاکی   | 

نمی دونم این روزا چرا دوست دارم تند تند اپ کنم ؟!!!!!

 

 

تو یک کرم شبتابی

 از دور نوری حیرت اور

                 و از نزدیک تنها یک کرم کوچک

 

------------------

 

روحم را

سنگسار وجدان کردم

ضجه می زند و می گفت

عفو کن

من بی گناهم

و من نبخشیدم ....

وای بر من

باز هم بی گناه بود ...

 

 

------------------

 

بر تیزه های کوه

با پیکرش فرو شده در خون

افسرده است باد ...

 

مرده است باد

زخمی عظیم و مهلک

از کوه خورده است

 

(( احمد شاملو ))

 

------------------

 

در بی راهه های خیال

پرسه می زنم

بسان مترسکی

که هراسان و آشفته

به دنبال قلب پوشالیش می گردد...

 

------------------

 

اگه اشتباه نکنم ارامش می خواد پیشم بمونه ...

 

 

 

+ متولد شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 16:38  توسط شبنم خاکی   | 

 

ریچارد کلایدرمن  گوش می دم ...

روحم نفس میکشه...  انگار نوازشم می کنن مثل یه گربه ی کوچولو که با نوازش مسخ می شه  

این  روز ها آرامش خاصی دارم ...

هر صبح تا خونه ی هلنا کوچولو پیاده میرم .هلنا ی من  خیلی گریه می کنه. فکر کنم یه چیزایی فهمیده .فکر کنم از دنیا می ترسه  ... بعضی وقت ها  که سر حاله و بیداره لطفش شامل حال ما می شه و لبخند می زنه ...لبخنداش خیلی شیرینه  ... می دونین چند وقت بودکه کسی از ته دلش یه لبخند مهربون واقعی بهم نزده بود ؟... حالا بازم بگید چرا عاشقشی ... اون بار ها و بار ها بهم لبخند می زنه ...لبخند های مهربون ...بی دریغ ...بی منت... فقط لبخند می زنه ... حاضرم ساعت ها گریه کنه اما فقط واسه چند ثانیه بهم لبخند بزنه

باز هم تنهام... باز هم ریچارد کلایدرمن  گوش می دم و چشمامو می بندم . یه نفس عمیق می کشم وجایی که اهنگ اوج میگیره پرواز می کنم... می رم به یه دنیای دیگه ...یه دنیای سفید سفید ...وروزهای خوب و بد زندگیم از جلو چشمام رد میشه ... از اولین روزی که از بچگیم یادم می یاد  تا امروز ...چقدر زود دنیام ... غم هام با من بزرگ شد ... توی اینه خودمو نگاه می کنم ...شبنم چقدر عوض شدی؟!! ...چقدر بزرگ شدی!!!... چقدر زود گذشت ...

بازم ریچارد کلایدرمن  گوش می دم ...

و تو اسمون شب تا صبح پرسه می زنم ...

این روز ها آرومم خیلی آروم ...

 

 

-------------------

 

 

کاش طفلی نا توان بودم ..

آ ن وقت

همیشه گریه می کردم

تا هیچ وقت از آغوش امن مادر دور نشوم ...

تا هیچ وقت دنیای بی رحم نتواند بر سرم فریاد بکشد ...

تا هیچ وقت چشمانم جزبا نگاه مهربان مادر

                               با چشمانی درنده درگیر نشوند ...

 

-------------------

 

این نوشته ی پایین رو وقتی که داشتم واسه یکی از پست ها ی مژگان عزیزم نظر می ذاشتم به ذهنم رسید که خودم دوسش دارم

 

 

عشق توهمیست گذرا و گاه سنگ قبری ماندگار ...

 

 

 

قلب من پر توان تر بر سینه ام بکوب  و رگهایم را جلا بخش ...

قلب من پس چرا عاشق نمی شوی ؟...

 

 

+ متولد شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 23:40  توسط شبنم خاکی   | 

 

sepideye 1 aban

 

من عاشق شدم !!!!!!
عاشق یه فرشته ی کوچولو ...

من در روز 1 ابان 1385 عاشق شدم ... عاشق یه دخترخوشگل که تازه چشم به این دنیا وا کرده

من عمه شدم !!!!

دارم از خوشحالی پس می افتم .

خیلی دوسش دارم نفس منه .

اولین چیزی که تو گوشش گفتم این بود که " قول می دم هیچ وقت نذارم دنیا رو سیاه ببینی  تو خوشبخت میشی فرشته ی من . "

از استرس پشت در های بسته واسش نوشتم و از سپیده ی روز تولدش عکس گرفتم تا وقتی بزرگ شد ببینه که چقدردر روز  تولدش اسمون معرکه بود ...

روز1  ابان روز به یاد موندنی بود عالی بود و پر از صحنه های فوق العاده ...

اولین دیدار یه مادر با بچه اش ...نگرانی های پدر... درد های مادر که با اولین نگاه نوزاد فراموش می شد و اشک شوق یه مادر  ... اولین دیدار پدر  و بچه اش ....  اولین باری که شیر می خورد .نمی دونید چقدر زیبا بود اصلا نمی تونم بیانش کنم احساس می کنم واژه کم می یارم .هیچ واژه ای نیست که قادر به بیان حس اون صحنه ها باشه فقط می شد به اون فرشته ی کوچولو خیره شد و از عظمت و قدرت خدا مبهوت شد

در این روز اتفاق ها ی فوق العاده ای تو زندگیم افتاد خیلی چیز ها رو با تمام وجودم احساس کردم  ومن 1 ابان دوباره متولد شدم . تو پوست خودم نمی گنجم  نمی دونم چی بگم فقط می تونم بگم عاشقشم همین ...

 

       "هلنای عزیزم به دنیای عجایب خوش اومدی هیچ وقت تنهات نمی ذارم "

 

 

از عکسش خیلی ناز تره ها

 

 

 

 1 ابان تولد یکی از بهترین دوستای من داداش مهربونم محمد عزیزم بود که بنا به دلایلی نتونستم بهش تبریک بگم . محمد جان تولد تو هم مبارک . انشالله منم می یام تولد ۱۰۰ سالگیت واست مسواک برقی می خرم تا دندون مصنوعیاتو که مهیار خرید ه واست راحت تر مسواک بزنی حالا شاید اگه تا اون موقع پول دار شدیمو این سایت بچه های ایران بگیره یه توالت فرنگی هم دنگی با مهیار خریدیم ( البته اگه بچه ی خوبی باشی ) . ارزو می کنم همیشه شاد و موفق باشی .

 

-------------------- 

 

عید همگی مبارک

 

 

 

--------------------

 

مژگان خانوم هم خاله شدن ... تبریک میگم عزیزم اومدن واسه پسرشون خواستگاری ...اما ما که دختر شوهر نمی دیم ...

 

 

--------------------

 

خب فکر کنم همه دیگه می دونید یه ۷ روزی شمال بودم .از سفر اضطراریم فقط می تونم همین یه جمله رو بنویسم

 

صورت خسته و غمگینش  پشت دود سیگارش محو می شه ...

                                                     

                                                        پدر ...خواهش می کنم بمون ...

 

+ متولد شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:32  توسط شبنم خاکی   |