|
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!
|
باد وحشی پاییزی
سر می رسد...
صدای پیچش بی رحمانه ی باد
بر برگهای نیمه جان سمفونی مرگ می نوازد
برگهای رنگ پریده از ترس وداع
بر زمین می ریزند ...
و رهگذری
فریاد اخر را
به وجود زرد و رنجورشان هدیه می دهد
صدای خرد شدن برگی خشکیده ...
یک قدم ساده ی دیگر
و باز هم تکرار ...
برگی وداع گفت ...
پاییز فصل غم است
فصل وداع برگ و محبوبش
و صدای ناله ی وهم انگیز برگها
ملودیه غم انگیز پاییزیست ...
چه حسیست بر روی ترد شدگان بی جان قدم بر داشتن ؟!!!!
مگر اوای مرگی درد ناک دلنواز است؟!!!!
![]()
*دوستان عزیز
واقعا پاییز زیباترین فصله ؟
از قدم زدن و صدای خش خش برگها لذت می برید؟
این روزها در هر ثانیه می شکنم
مرور نجوا ها ی عاشقانه ی تو را در تصویر خیال دیگری می بینم
و در تداوم یقین دیگر باز نخوا هی گشت
جام سوگ را گریان بالای سر می برم
می دانم...
این حقیقت است ...
دیگر دوستم ندارد ...
نا گهان چه زود دیر می شود ...
تا حالا شده کابوس ببینی و از خواب بپری و فقط تا ۲ ساعت گریه کنی اونقدر گریه کنی که از صدای هق هق هات عصبی شی و ندونی چی اینقدر ریختت به هم. فقط یه کابوس یا ... ؟!!!!!!!!!
در دنیای که دروغ تنها حقیقت مسلم است
در دنیایی که بر پنجرها حفاظ اهنین می زنند تا به غارت نروند
در دنیایی که عشق را به حراج هوس می گذارند
در دنیایی که توهم اسکناس بر مغز ها حاکم است
در دنیایی که شکستن دیگری پله ی صعود به خوشبختیست
در دنیایی که خود می پرستند
در دنیایی که زیبا رو بر زیبا سیرتش مقدم تر است
چقدر تنفس دشوار است ...
پ.ن
ماه دیگه هیچ وقت تو این خونه به من سر نمی زنه. پنجره ی جدید ماه نداره ...
باید برم...
یادم نبود من همیشه
واسه پنجره ها
یه مسافرم ...
............................................
داره با رون می یاد ...
نم نم بارون می خوره تو صورتم ...
پنجره ی تنهاییم شیشه هاش خیسه .مثل چشمهای دلتنگ من...
احساس می کنم پنجره هم داره گریه می کنه...
...........................................
خدا حافظ کوچه ی مهر... خدا حافظ سنگ صبور های مهربون من ... خدا حافظ پنجره ی تنهایی ...
با یک چیز نمی تونم خدا حافظی کنم .اونم خاطرات این خونست .از سال ها زندگی تو این شهر و مخصوصا این خونه یه کوله بار سنگین خاطره سهم من ـ که با خودم می برمشون . سهم دیوار های خونه ی تنهاییم جای خالیه قاب ها ست... سهم پنجره هم یه انتظار ممتد تا منتظر مسافر بعدیه زمان باشه . کاش نفر بعد هم به زیبایی ـ این پنجره پی ببره . کاش نفر بعد صاحب بهتر و مهربون تری واسه اتاق تنهاییم باشه . کاش سال بعد وقتی بهار نارنج ها در می یان و منو نمی بینن احساس غریبی نکن .کاش اونم جادوی بوی عطر بهار نارنج تو شبهای تنهایی رو بفهمه و بدون که اردیبهشت قشنگ ترین ماهیه که می تونه از پنجره ی این اتاق ببینه . کاش اونم وقتی که روحش ملتهبه سردیه دیوار ها رو لمس کنه . کاش اونم شب ها پنجره ی تنهاییمو باز کنه و با خدا با ماه و ستارها حرف بزنه و ببینه که اسمون شب از این پنجره چقدر قشنگه .دوست ندارم پنجره احساس تنهایی کنه. کاش اونم عاشق اسمون شب باشه تا اتاق تنهایی بیشتر از این دلتنگ نشه .
یادمه اولین باری که اومدم تو این اتاق شب بود چشمام گریون بود همون شب رفتم کنار پنجره ی تنهاییم و اونجا بود که واسه اولین بار اسمون شب رو از پنجره دیدم هیچ وقت تا اون لحظه از عمرم اسمون رو این قدر قشنگ ندیده بودم . ۲ شب پیش ارزو کردم اخرین با رون رو هم از پنجره ببینم و برم . بارون اومد اما یادم نبود که تو شب های ابری ماه ـ منو ابر های سیاه می پوشونن . کاش واسه اخرین بار ماه رو می تونستم از این پنجره ببینم.
حا لا دارم می رم حالا هم چشام خیسه وقت خدا حافظیه ...
من مقصر نیستم .
ماه ـ من چرابا من قهری ؟طاقت اشک های خدا حافظی رو نداری ؟
چقدر ارام و خوشحالم
همواره مغزم به قلبم فرمان بخشش می دهد
سلول های مغزم هنوزبه ویروس نفرت مبتلا نشده اند

حال می توان از نوازش باد بر گیسوان لذت برد
می توان با طلوع خورشید متولد شد ...
پنجره ی خوشبختی را رو به اسمان گشود و فریاد سر داد
امروز روز دیگریست...
باید در لحظه زیست ...

ادمیان چیستند ؟؟؟؟؟؟
جز علامت سوالی بی جواب ...
.............................................
چه تاسف بر انگیز است دنیای ـ بزرگ مدعیان ـ انسانیت و معرفت و مذهب
طبل های تو خالی تنها فریاد سر می دهند که ما می دانیم... می خوانیم... می شناسیم...
صدافسوس...
ندانستند ادمیان "جزیره های ناشناخته ای هستند که هیچ کس نمی تواند مدعیه شناختنشان باشد "
ادمیان شاید به دنیا می ایند که تا اخرین نفس در پی تکامل باشند
ای کاش دانایی را شعار گونه فریاد نمی زدیم ...

از عطش نفرت لبریزم
هیچ وقت اینچنین تشنه نبو ده ام
نمی خواهم تا اخرین نفس در حسرت ضجه زنم ....
خداوندا تو را به بزرگیت قسم " نفرت را به من هدیه کن "
می خواهم بر لب عشق بوسه ی مرگ زنم
.............................................................

من همان باد بي سرزمينو سر گردانم...
هما ن بغض فرو خورده ي حسرت ..
من همان شبنم طرد شده از گل ...
من همان دردم ...