تبليغاتX
بی سرزمین تر از باد
هر لحظه افکاری به ذهن بیمارم هجوم می آورندو من آشفته فریاد می کشم بیرووووون!

 

 

پیراهن دل ، تر است...

+ متولد شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:13  توسط شبنم خاکی   | 

 

بی سرزمین تر از باد یک ساله شد ...به احترام اولین سالگردش سکوت می کنم ... دلم می خواد فقط همینو بنویسم...آسمون سیاه پوشیده... دوست دارم فکر کنم هق هقه امشب آسمون واسه خاطر منه... پارسال من مردم...امسال هم خاطره های من مردن ... مردن... مردن ... 

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله  دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه میگه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره

کاشکی بودیو میدیدی زندگیم چه سوتو کوره  ...

آسمون  از غم دوریت حالا روز و شب می باره

دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا می ذاره

خاطره مثل یه پیچک میپیچه رو تنه خستم

دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم

از بوی رنگ متنفرم ... از چراغهای خاموش ...

 مثل همیشه یه روز بهاری ... اوایل اردیبهشت ...

امشب دلم خواست باز اینجا بنویسم ... لبخند میزنم یه لبخنده تلخ اما آروم ...

 

+ متولد شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 3:54  توسط شبنم خاکی  

 

فعلا اینجا مینویسم دوستان...

   پیراهن دل ،تر است ...

 

+ متولد شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:11  توسط شبنم خاکی  

 

دارم یه چند وقتی از این خونه ی  پر خاطره میرم ...امیدوارم برگردم  ...شاید با یه وبلاگ دیگه ... اما اینجا رو هم هیچ وقت نه فراموش می کنم نه پاکش میکنم.شک نکنید که همیشه به اینجا سر میزنم . این وبلاگو خیلی دوست دارم با همه ی سیاهیش ...  با خداحافظی میونه ی خوبی ندارم وهمیشه خداحافظی ها رو باورم نمیکنم اصلا خداحافظی بلد نیستم !

 

khoda hafez ...

 

زندگی به خیالش نمی دانم

که مرا دست می اندازد ...

بر  زجه های کبود ماندن

التماس لحظه های مردنی ...

بر حماقت دوست داشتن  ...

و بر اشکهای صامتم 

                                    می خندد ...

چه بی احساس میگذرد از من

                              روزهای خاکستریه این زندگیه یخی ...

                                                     زندگی همیشه می خندد و ما

                                                                                        همیشه نالانیم...

-------------------------------------------

چرتکه به دست قد علم می کنند

عقربه های جسور و رقم می اندازند ...

با صدای تیک تاک مزحکشان

چه بیرحمانه هرلحظه یاد آور می شوند که من

به میلیاردها لحظه ی رفته 

                             همیشه بدهکارم ...

 

بی معرفتیه منو ببخشید دوستان در اولین فرصت به همه سر می زنم ... یه تشکر مخصوص هم از آقای مهدی بخشی بابت آهنگ وبلاگ ...

خداحافظ ...

+ متولد شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 4:16  توسط شبنم خاکی   | 

 

و باز هم باران ....

 

+ متولد شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 4:8  توسط شبنم خاکی  

 

آرزو های رنجور و خاک خورده را

           از پستوی فراموشی عقل ربودم ...

تکاندم و بر بلند ترین پشت بام همین حوالی

                                        بر طناب خیال آویختم

                                                             تا نور بودن در وجودشان شعله کشد

تا جانی تازه گیرند و من شوند ...

                                این روزها من ، می خواهد من باشد ...

+ متولد شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 23:36  توسط شبنم خاکی   | 

این روزا بدجوری تو حالو هوای محرمم سالهاست محرم با حالو هواش منو به زانو در میاره و یاد خیلی چیزا میندازه من ماه محرم  روحم جون میگیره و یه جورایی تکون میخورم...  محرم بیشتر از همیشه سرم پایینه و از خودم خجالت میکشم . به امام حسین (ع) حس ارادت خاصی از بچگی داشتم و دارم که به خیلی از اتفاقای همون بچگیم بر میگرده  . نه شعاره ...نه ریا ... ونه چیزه دیگه یه حسه ... حسی که هیچ جوری نمیتونم منکرش باشم... من میتونم بگم ماه محرمو با تمام وجودم دوست دارم ... کاش روز به روز اصالت عذاداریها کم رنگ تر نشه  که با کمال تاسف داره میشه ... کاش همه یادشون باشه هر چیزی حرمتی داره و این ایام هم حرمت دارن  و پر واضحه که حرمت شکنی کار آدمهای با شخصیت نیست ... این حرفو دوست دارم این روزا همه جا با تمام وجودم فریاد بزنم " حرمت نگه دارید!!! "  دلم بد جوری هوای اتاقمو کرده  اتاقی که دیگه پنجره ای نداره تا ازموج صدا ی هیئتها بلرزه پنجرهای اتاق من آخرین ظهر عاشورا رو با من دید ...آخرین بار ازصدای یا حسین  تنش با تن من لرزید ... اون خونه بین دوتا خیابون بود که به یه میدون  ختم میشدن  هر دو تا روزی ۲بار هیئتاشون با هم مییومد بیرون ازسمت راست یکی حرکت میکرد و از سمت چپ یکی دیگه واز  سمت شمال هم صدا مییومد چون  همه ی هیئت ها اونجا جمع میشدن دور یه میدون... وقتی حرکت میکردن  با صدای هر ضربه تمام وجودت میلرزید  اصلا نمی تونم بگم گفتنی نیست حس کردنیه تو واژه نمیشه بیانش کرد... امسال پنجره نیست ... منم نیستم ... امسال شام غریبان دیوارای اتاقم تنهایی عذا داری میکنن دیگه هیچ دست لرزونو پرخواهشی نیست تا تو اون اتاق شمعی روشن کنه ... امسال اون خونه ی خالی تو سکوتو تنهایه ظهر عاشورا میدونم که دلش واسه بوی آش نذری تنگ میشه ... شدیدا دلم می خواد این روزا اونجا سیاه پوش باشم ... محرمای اونجا  اصیل تر از اینجاست ... چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوشبخت بودم که ۶ سال محرمو اونجا بودم تو اون اتاق با اون حس و حال ... 

*دوست داشتم معنی فارسی زیارت عاشوا رو بذارم اینجا ولی وقت نمی کنم تایپش کنم اما بهتون توصیه میکنم یه دور معنی فارسیشو بخونید تا بفهمید چی رو سالها ست دارید میخونید . فارسی خوندش خیلی شیرین تره ...خیلی ...( البته چند وقت یک بار واسه یاد آوری )

+ متولد شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:20  توسط شبنم خاکی   | 

 من سرم داره میترکه میشه خفه شی ؟ ! از یه جایی یه نفر صداش مییاد میگه : خب به درک چی کار کنم ! میگم تو میدونی به من چه ربطی داره وضعیت نسبیه دو خط در فضا ؟! - باید خوند یه روزی به درد میخوره ...میدونستم نمی دونی ...  یه چی بگم قسم می خوری بین خودمون باشه ؟ -قول می دم حتما ! ببین من زیاد تو زندگیم راست میگم حالا هم تا دیر نشده بذار احساسمو بهت بگم من اصلا ازت خوشم نمی یاد اما مثله اینکه مامانم تو رو خیلی دوست داره میشه بچه ی اون بشی ؟! صدای استاد می ره رو مخم قائده ی هوپیتال ... تست شماره ی ده هزارم ...  -شبنم خوبی ؟   آره خوب خوبم ... - حتما برو پیش یه روانپزشک تو به کمک احتیاج داری ! ممنون از راهنماییت -خوشبخت باشی ...  متاسفم خانوم خاکی به شما مدرکی تعلق نمی گیره ۶ واحد افتاده دارید یعنی چی ؟!! بازم افتادم ؟! سلام آقای... شما کثیف ترین مرد روی زمین هستی حیف تف که بندازم تو صورتتون  من برمیگردم منو هیچ وقت یادتون نره من اون گواهی رو یه روز با امضای خود (جای خالیت) می گیرم... وای من چقدر عقبم !قضیه ی ویلسن... خانوم خاکی جوابش چی میشه ؟ببخشید حواسم نبود میشه یه بار دیگه توضیح بدید... بچه ها من دلم شدید گرفته بریم بیرون - بریم پای کوه ؟ آره خوبه بریم ... -شبنم چرا آبرو ریزی میکنی تو ؟! خب حالم از نگاهای مزخرفش بهم می خورد حقش بود ...-تو ازدیشب نخوابیدی ؟ چه سوال مسخره ای مگه شب آدم می خوابه ؟!  چرا چش غره میری ؟!!! دستتو بکش!! مگه من چی گفتم ذی شعور ؟!!!!    -خفه شو دختریه دریده ...  دلم واسش تنگ شده  .... دلت (جای خالی) خورده !میدونم که میدونی اون مرده اما زنده است میتونی بفهمی ؟ هنوزهم بهم میگه دنیا دیگه مثه تو نداره ... میشه بگی چه مرگمه ؟ -چرا اینقد فشار خونت بالاست تو دختر؟!!! -شبنم خوبی ؟ هلنا کجاست ؟ برو یه سر اونجا ...نه اون تنها کسیه که حس میکنه غمگینم ... حس می کنه شادم ... حس میکنه ... میفهمی ؟ کاری که هیچ کدومتون عرضه ندارید بکنید !!! اون عشق  منه نمی خوام از دردم خبر دار شه  -بودن من کنار تو آزارت میده ؟ نه جنسیتت منو آزار میده ولی باید عادت کنم  اگه میتونی تحملم کنی بمون- نه فایده ای نداره ...خب باشه به درک ...خداحافظ ... - من آخر از دست تو دق میکنم ... دیگه هیچ جا نمی خواد بگی من بچتم ... اصلا نه خداحافظ ... -کجا ؟ جایی که  صدای نحس آدما نره رو مخم بگه ... ... .... ....  وای نه من نمی تونم اتاقمو تنها بذارم  دیوارا از دوریم حتما دق می کنن !! من سرم داره منفجر میشه میشه خفه شی ؟! -شبنم جان قرصاتو خوردی ؟! من خوبم کوری مگه؟!! وای نه هنوز  قضیه ی نسبیتو اثبات نکردم !!   فکر کنم دز قرصامو باید بگم ببره بالا اصلا خوب نیستم اصلا ... یه خواهش تنهام بذار -باشه هر جور راحتی  خداحافظ ... حالم خوب نیست - میشه بگی تو کی خوبی ؟ وقتی که اونو خفه کنم ... - تو چرا اینقدر الکی می خندی ؟! چش نداری ببینی  ؟ ... آخ باز ماه محرم شد من میمیرم واسه حالو هواش   حتما تاسوعا عاشورا بر میگردم شمال من می خوام برگردم شماللللللللللللللل اما نه نمی تونم ببینم پنجره ی اتاقم دیگه نفس نمی کشه کشتنش می فهمی کشتنش !!!! از تنهایی دق کردو مرد ...-  شبنم خوبی تو ؟  میشه این قدر سوال نکنی ؟! خفه میشه لطفا میخوام بمیرم ...  -شبنم !!!! کوری مگه نمی بینی ؟!!!خوبم چیه چش نداری ببینی ؟!!

 

یه یاد آوری از یه دوست قدیمی که خوش موقع یادم آورد ...  ماهاتما گاندي ميگويد:

هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک ميسازد:1-سياست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون کار 4-شناخت بدون ارزشها 5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانيت 7- عبادت بدون فداکاري

+ متولد شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:31  توسط شبنم خاکی   | 

 

تن ...

ای تن پوسیده ...

در  این روزهای صامت و هرز بشکن ...

بشکن از  درد ...

از مرثیه ی درد این روح آشفته و در هم ...

تن...

ای تن پوسیده ی ترک خورده  ...

بشکن از مشت خیانت ...

خیانت ثانیه های فراری...

ثانیه های دروغ گو ی توخالی ...

بشکن...

صدایت را نمی شنود کسی ...

 

+ متولد شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 8:55  توسط شبنم خاکی   | 

 

زندگی یعنی شیرینیه لبخند تو  ...


 

+ متولد شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 5:13  توسط شبنم خاکی   | 

 

ممنون از لطف همه و این که دعام کردید .

کمی می خوام تو حالو هوای خودم باشم تا از این  شوکه  جهنمی یه کم بیام بیرون ...

در اولین فرصت به همه سر می زنم .

نگران من نباشید این قلب لعنتی وای نمی ایسته خوب می شم ...

 

+ متولد شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:52  توسط شبنم خاکی  

 از ۱۵ تا ۱۹ دی نیستم دارم می رم شمال تا یه کار نیمه تموم رو بالاخره تموم کنم...

تنهای تنها  دارم از یه درچه ی تنگ رد می شم و هیچ دستی نیست تا کمکم کنه دعای خیر هیچ کدوم

از اطرافیانمم پشت سرم نیست ...

میشه شما واسم دعا کنید؟ ... دعا کنید تموم شه ...

دعا کنید سر بلند بر گردم ... دعا کنید زخمی نشم ...

که اگه زخمی شم  جاش هیچ وقت خوب نمی شه و تا یه عمر فقط خفتش واسم می مونه ...

 

وباز هم شاملو ...

در به در تر از باد زیستم

در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید

ای تیز خرامان !

لنگی پای من

از ناهمواری راه شما بود ...           

                  

+ متولد شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 4:24  توسط شبنم خاکی   | 

اینم بازیه یلدا در وبلاگستان   که این چند وقته ویروسش اومده  من از طرف مژگان عزیزم عزیزم دعوت شدم و خدایی که دیگه امروزخدا نیست و یاسمین شده  آیه ای نازل فرمودند که من ۱۰تا بنویسم به جای ۵ تا و من هم از اونجایی که خیلی خاطر خدا جونمو می خوام و این دستور در زمان خداییش صادر شده ۱۱ تا نوشتم ( یکی هم بیشتر نوشتم واسه خود شیرینی )

۱)خیلی زود می بخشم و کلا در مورد بدی ها حافظه ی کوتاه مدتی دارم اگر چیزی  یادم موند بدونید عمیق ترین لایه ی روحم رو  فوق العاده عمیق و موندگار  زخمی کرده .زخمی که ۹۰٪مواقع هیچ وقت خوب نمی شه ... کلا به این قضیه معتقدم " ببخش تا یه روز بخشیده شی " ولی تنها به خاطر این اصل نمی بخشم کلا مدلمه این جوریه.کینه ای هم نیستم و هیچ وقت دلم نمی یاد انتقام بگیرم ... اصولا  مخ تو کلم نیست اگه بدی کنین بازم خوبی می کنم مگه این که دیگه خیلی نامردی کرده باشین صدام در بیاد ...

۲)اصلا دروغ گوی خوبی نیستم و کلا خیلی خیلی کم دروغ می گم .اگر مجبور باشم دروغ بگم  منتظر باشید که ۱۰ دقیقه بعد بیام اعتراف کنم حتی اگه بهم بخندید مخصوصا اعضای خانواده به این قضیه عادت دارن . اگه قضیه خیلی حیاتی باشه جلو چشم طرف ظاهر نمی شم . اگه دروغ بگم شدیدا عصبی می شمو الکی داد و بی داد می کنم .کلا دروغ فشار فوق العاده بدی بهم وارد می کنه جوری که کلا مختل می شم و همیشه عذاب وجدانشو شدیدا دارم پس چه مرضیه دروغ بگم ؟!!! واسه همین اکثرا راستشو می گم...

۳)به صدای تلق تلق شکوندنه گردن  و انگشت های دست شدیدا حساسیت دارمو حتی اگه غریبه هم باشه خواهش می کنم ازش که به اسخون هاش رحم کنه .

۴) خیلی زود مجبور شدم بزرگ شم و می تونم بگم کودکی به  معنای واقعی رو تجربه نکردم و  همیشه حسرتشو می خورم

۵) ۶ سالم که بود یه چیزی از مامانم می خواستم و مامانم داشت تو آشپز خونه ظرفا رو جا می داد تو کابینت ...اومدم خودمو لوس کنم از در کابینت آویزون شدم و گفتم :مااااا ماااان جووننننننمممم... که همون موقع از بخته بده من کابینت از بیخ با چوبو گیره هاش کند...چشمتون روزه بد نبینه کلی نوازش خیلی خشن شدم و... بعدشم گفت جلو چشام ظاهر نشو که امشب تا صبح زنده ات نمی زارم .رفته بودم یه گوشه ی پذیرایی نشسته بودمو هق هق گریه می کردم خیلی هم ترسیده بودم... تا خواهرم گفت بیا برو بخواب !بریده بریده و با وحشت گقتم نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!مامان می یاد تو خواب سرمو می بره ! هیچوقت جنس اون ترسو یادم نمی ره این شاید تنها باری بود که  فکر می کردم کسی واقعا می خواد منو بکشه !!!!

۶) خنده دار ترین و شاخدارترین دروغم رو سال اول ابتدایی گفتم. ۲تا دوقلو داشتیم تو کلاسمون من هم اون موقع خیلی دوست داشتم که یه قل داشتم بعد به همه به دروغ می گفتم که من هم یه خواهره دوقلو داشتم اما من زنده به دنیا اومدم اون نه !!!

۷) به بادمجون حساسیت دارم ولی عاشق بادمجون سرخ کردم و از اونجایی که اگه بگم می خوام فلان کارو بکنم و به عواقبشم فکر کردمو و هیچی مهم نیست. بعضی وقتا  بد بختیای بعدشو به جون می خرم و می خورم .سیب زمینی سرخ کرده خیلی دوست دارم واون قدر ژامبون مرغ دوست دارم که بابام به طعنه و با یه نگاهی شبیه چش غره که نمی شه توصیفش کرد بهم میگه ساندویچ ژامبون و با هر نوع غدایی هرجای دنیا با هرکی باشم فقط آب معدنی می خورم حتی با پیتزا.چون از نوشابه خیلی بدم می یاد ولی پاستیلو همیشه با طعم نوشابه دوست داشتم چراشو نمی دونم!!. خیلی چیزای شور و ترش می خورم وخفه ی کلم شور و دلمه ی برگهای مامان بزرگمم  .از کله پاچه و جگر و کره متنفرم ... خورشت بامییه ...خورشت کرفس ... ماکارونی های مامانم ...سن ایچ پرتقالی... وبستی کاله ی نعنایی خوشم نمی یاد چون واقعا مزه ی سبزی خوردن می ده نه بستنی طعم دار !!!!...

۸) بچه که بودم از ۵ شنبه عصر و جمعه متنفر بودم  . چون منو خواهر بزرگترم که با من هم اتاق بود مجبور بودیم  اتاقمو حتی اگه مرتب بود دوباره از اول مرتب کنم آخه مامانم وسواسی بود .زیر تخت... کتابخونه... کمد لباس ...تمام کشو ها  و حتی لباس هایی هیچ کاری باهاش نداشتم و یه کم  فقط یه کم !روشون نامرتب شده بود رو  مامانم به کل می ریخت بیرون و ما مجبور بودیم به کل دوباره اتاق رو بچینیم (:)) ) همه ی مرتبو نا مرتبو با هم می ریخت بیرون!!! وسایل زیر تخت رو که هیچ کاری باهاش نداشتیم!!! رومی ریخت بیرون می گفت همه ی گردو خاکشو بگیرین دوباره بذارین سر جاش (:)) ) همه کشو ها رو هم می ریخت بیرون نگاه نمی کرد مرتبه یا نا مرتب !!!! فقط  دستور می دادکه مرتب کنید و ما تعطیلات آخر هفته زهر مارمون می شد و به خدا التماس می کردیم که مهمون بیاد تا دست از سر ما ورداره . و اما حالا که بزرگ شدم ؟!  دوم سوم دبیرستان که نمی دونی چه حالی می کردم اتاقمو بریزم بهم اصلا تو اتاق ریختو پاش احساس زنده بودن می کردم نفس می کشیدم ! اینجاش از همه بیشتر لذت می داد !!بیاد ببینه و حرص بخوره اما هیچی نتونه بگه ...  حالا کم کم خوب شدمو الان ای  بعضی وقتا نا مرتب میکنم اما هیچی نمی گه چون می دونه اگه حرفی بزنه شک نکنید که تا ۲ هفته اگه از درو دیوار کثافت بریزه و حتی اگه حالم از این لجن دونی بهم بخوره دست به ترکیب اتاق نخواهم زد .

۹)این آدما حالمو بهم می زنن : فضولا ... دروغگو ها ...  مغرور ها و خود بزرگ بین ها ...مردی که دوتا زن داره و فکر می کنه حقشه!!!!!! ... هم جنسای خودم که اکثرا واسه خاطر پول تن به هر خفتی می دن حتی زن یه پیر مرد دمه مرگ میشن یا خیانت میکنن!!!!... (البته ایضا پسرش )...شعار می دنو فقط حرف  مفت می زنن ولی خودشون مثال نقض حرفاشونن ...بی معرفت...  آدمی که از جنسیتش واسه جلو بردن کاراش استفاده می کنه ... خود خواه اند و هیچ وقت زیر پاهاشونو نگاه نمی کنن که چیا رو دارن لگد می کنن ...دو پهلو حرف بزنن و به حساب خودشون زرنگن... آدمها ی تازه به دوران رسیده که یه قرون نمی ارزن...(اصولا عقده ای وبی جنبه جماعت)۹۰  ٪ پسرا که معتقدم سرو ته ... الا اون ۱۰ ٪ که  نسلشون در حال انقراضه ...کسی که زیاد پز می ده و نگاه نمی کنه داره به کی فخر می فروشه  یکی از جنس خودش یابه یه پسر بچه ی فال فروش که واسه هر صد تومنی کلی بهش التماس می کنه؟ و خیلی های دیگه که اگه بخوام بنویسم خیلی میشه و کلی فحشم می دین که چرا اینقدر زیاد نوشتی ؟!!!

۱۰) میشه گفت ۷ساله ناخون شصت دست هام  بلند نشده چون امون نمی دمو تا ته می خورم .

۱۱) همیشه از حق کسی که غایب دفاع می کنم و کلا اگه یه قضیه ای رو بخوای در نظر بگیری و موضوع بحثه من عکسشو در نظر می گیرم و برسی می کنم مثلا میگم حالا اگه اینجوری باشه چی ؟ شاید این جوری باشه ؟وتاحالا بارها شدیدا مورد غضب واقع شدم ... باید کنترلش کنم  چون می ترسم سرمو به باد بدم ... آخه احساس می کنم پشت یکی حرف بزنی و قضاوت کنی و خودش نباشه که دفاع کنه خیلی نامردیه ! پس من می شم اون (:دی) واسه همینه که همیشه می خوان خفه ام کنن .

 اگه منو ول کنی تا فردا صبح از خودم می نویسم ...

* نمی دونم چرا از اعدام صدام خوشحال نشدم ... خیلی درد ناکه که مرگ یکی رو به هم تبریک بگن ... که از شدت خوشحالی بریزن تو خیابون ها و خوشحالی کنن و برقصن البته شاد حق داشته باشن که فکر کنم دارن ... کلا مرگ کسی حتی دشمنم ومشخصا اعدام و سنگسار منو خوشحال نمی کنه  ... هر چقدر هم از اون آدم متنفر باشم حتی آدم وحشیی مثل صدام ...

و این ۵ نفر به بازی دعوتن :
بزرگمهر   شادی   مترسک از نوع فیلسوف   نونا   مترسک از نوع موسیقی دان

+ متولد شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:39  توسط شبنم خاکی   | 

 

ghafas

در دالون باریک رگانم...

زهر تنهایی جاریست

سلولهای خاکستریه مغرم...

                  سرطان تردید دارند

واژه هایم

در التماس گفتن می سوزنو میمیرند

ومن کنارمیله های قفس سردم

                      به سپیدی آن سوی قفس لبخند می زنم

چای کهنه می نوشم 

                                      و سمفونی ۵ بتهوون می نوازد...

 

+ متولد شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 4:43  توسط شبنم خاکی   | 

  روزای سنگین پاییزی هم بالاخره تموم شد ...

دیشب بوی مرگو حس می کردم  مرگ پاییز...دیشب پاییز توی یه شب سرد... توی طولانی ترین شب سال جون داد ...دیشب همه جا رو یه مه غلیظ گرفته بود من مه رو دوست دارم ولی کمی هم ازش می ترسم مه منو یاد روزهای زندگی می ندازه همیشه آدمو غافل گیر می کنه و تو با هیچ روشنایی نمی تونی بفهمی دوقدم اونور تر چی در انتظارته درست مثل فردا هایی که پشت امروز قایم می شن و همیشه غافل گیرت میکنن و تو همیشه ازشون رو دست می خوری . دیشب انگار روح سرگردون همه ی برگایی که تو روزهای پاییزی قتل عام شده بودن تو گوشم زوزه می کشیدن و کلافه ام می کردن .دیشب فصل خزون جون داد خزونی که جون می گرفت جون زنده ها رو ...

 

 *نمی دونم اصلا چرا اون نوشته ای که قبل این اینجا بودو پاکش کردم رو نوشتم کاملا حسش لحظه ای بود واسه همین حذفش کردم درسته تقصیر من نبود ... 

من عاشق زمستونم... عاشق برف ... خوشحالم که زمستون شده  . هیچی موندنی نیست زمستونم باید بره و می ره ...

به جای اونی که حذفش کردم یه نوشته ی تقریبا قدیمی می زارم که دوستای صمیمی که همیشه صبورانه نوشته ها مو می خونن حتما به چشمشون آشناست

 

در انزوایی بیمار ...

نظاره می کنم تابوت واژه هایم را که بر دوش

غرور عبوس و سردم به ناکجا می رود ...

ضربه های پیا پی بر پیکرم فرود می آید

چشمانم از نا باوریه نامردمی ها پر بار ...

زخمهای عمیق اعتمادم می سوزد ...

چه سود از طرح پرسشی بی رنگ ....

وقتی تمام لحظه ها عقیم اند ...

 

+ متولد شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 22:6  توسط شبنم خاکی   | 

 

شب یلدا هم داره مییاد اما فقط فرقشو وقتی بچه تر بودم احساس می کردم فرقش این بود که دیگه مجبور نبودی ساعت ۹ بخوابی و این یعنی رسیدن  به آرزوی دست نیافتنیه اون زمان  اما الان شب یلدا هیچ حسی بهم نمی ده چون همه ی شبهای من به بلندیه شب یلداست الان اسم شب یلدا منو یاد خوردن تا خرخره میندازه خوردنی که انگار وظیفست .من که تن در نمی دم به این دل درد شب یلدا شما هم نکنید خوب نیست یه قاچ هندونه بسه با یه مشت تخمه" کم بخورید لطفا" .

 

دوستان  یلدا مبارک وخوش بگذره

+ متولد شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:0  توسط شبنم خاکی  

khoon jolo cheshmamo gerefte

می خوام عاشقونه بغلت کنم

موهاتو نوازش می کنم تمام صورتت رو ...

نه اشتباه نکن عزیزم ...! نمی خوام ببوسمت

اما می تونی چشماتو ببندی و با تمام وجودحسم کنی

می خوام بهت عشق بورزم

به گردنت می رسم ... خیلی آروم دستمو دور گردنت می پیچم..

و با تمام قدرت فشار می دم ... با نیروی باور نکردنیه عشقی که در وجودمه

چرا اینجوری نگام می کنی عزیزم؟!  نمی تونم  جلو ی این قهقه رو بگیرم ...

آخه هر موقع که عصبی می شی یا خجالت می کشی قرمز می شی مثل الان !

چرا عصبانی می شی بی همتای من ! از شدت علاقه دارم فشار می دم !

می خوام بهت عشق بورزم

چرا اینقدر کبود شدی ؟! چیزی تو گلوت گیر کرده عزیزم ؟!

چشماتو ببند عشق من ...

تو آغوش من بخواب ...

می بینی ! کم کم داری آروم می شی ...

چقدر دوست داشتنی می شی وقتی که چشماتو می بندی

بهت عشق می ورزم عشقی شبیه نفرت ...

مثل یه قاتل که عاشقونه به مقتولش عشق می ورزه

هیچ احساسی آرامش بخش تر از این نیست که تو آغوش من خوابت ببره ...

یک خواب ابدی ...

+ متولد شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:22  توسط شبنم خاکی   | 

من سردم است ...

من از لمس درون سردم است ...

روزگاری

قلبمان سرخ بود ...

                   سرخی اصیل ...

بی پروا می تپید ...

                   تپشی اصیل ...

خنده  از دل بود ...

                    قهقه ای اصیل ...

روزگاری دل  احساس سر می کشید و مست می شد ...

اما کنون ثانیه ها  چه بی احساس عبور می کنند  ...

من سردم است ...

یخ زده است درونم ...

تنم می لرزدو لبانم کبود ...

سینه ام تیر می کشد

اکسیژن مصنوعی نمی خواهد ...

قهقه ای تو خالی نمی خواهد

قلب من رنگ خاکستری نمی خواهد

از دنیای مصنوعی خسته ام ...

قهقهای مصنوعی ... اکسیژنی مصنوعی ... تپشی مصنوعی ...

من از درون سردم است سرمایی اصیل ...

 

+ متولد شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 1:10  توسط شبنم خاکی   | 

 

با لاخره کشفش کردم !!!
یه روزایی خیلی گیر این موضوع بودم که خدای من این جمله ی "ناگهان چه زود دیر می شود "

رو کجا خوندم که نا خودآگاه به زبون می یارمش درسته این جمله الان به گوش همه آشناست اما  این جمله  خیلی وقت بود که تو ذهن من مونده بود و همیشه می خواستم ببینم که شاعر واقعیش کیه ؟!(البته شاید همه می دونستنو فقط من نمی دونستم )

امشب رفتم سراغ کتاب خونه ام یه کتاب قدیمی که از برادرم سال ۱۳۷۸ هدیه گرفته بودم یهو به چشمم خورد "آینه های ناگهان " گزیده ی شعر های ۶۴-۷۱  قیصر امین پور ...

وقتی داشتم می خوندمش یهو چشمم به این شعر خورد

(حسرت همیشگی)

حرفهای ما هنوز نا تمام ...

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی !

ناگهان

         چقدر زود

                  دیر می شود  ...

شعر های خیلی زیادی از این کتاب رو دوست دارم که دیگه الان فقط ازشون لذت می برم واحساس همدردی نمی کنم فقط احساس می کنم لایه ای از روحمو آروم نوازش می کنه  واسه همین نمی نویسمشون وگرنه برگ برگ این کتاب منو یاد دورانی میندازه که تازه نوجوون شده بودم و تو کادرهای کتاب درسیم شعراشو می نوشتم ...تو دست نوشته هایی که همشونو دارم پر بود از شعرای این کتاب ... چه دوران سفیدی بود ...اصلا این روزا تو حالو هوای یه همچین آپی نبودم اونقدر  کار ریخته سرمو کار عقب افتاده دارم که وقتی می رسم خونه فقط میرم از خستگی روتختم غش می کنم و از اونجایی که من هیچ جوره آدم نمی شم(خیلی غیر ارادی !!!)  ساعت ۳یا۲ شب به بعد دوباره از خواب بیدارمیشم . می شینم پای کامپیوتر یا کتاب می خونم یا یه کم درس  من هیچ وقت شبا خوابم نمی بره  حتی اگه چند روز هم نخوابیده باشم. من روزا خیلی بهتر می خوابم و شبا خیلی بهتر و آروم تر زندگی می کنم  البته اگه بخوابم ... سالهاست که اینجوری زندگی می کنم  اینو همه فکو فامیل ...درو همسایه ...دوستام و هر کی که با من سرو کار داره می دونه ...دارم مزخرف می گم نه؟ اصلا چه لزومی داره که اینا رو بنویسم ؟ می دونید آخه همه می گن چرا آپ نمی کنی منم وقتی همین جوری فقط برای اینکه بخوام آپ کرده باشم بنویسم همین می شه دیگه نه ؟

یه شعر زیبا  میهمان من ...

(درد واره ها  )

درد های من جامه نیستند

تا زتن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن بر آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنیست

دردهای من

گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                             درد می کند ...

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهیه دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام شکسته است

بازوان حس شاعرانه ام

                       زخم خورده است ....

درد های پوستی کجا

درد های دوستی کجا ...

این سماجت عجیب

پافشاریه شگفت دردهاست

درد های آشنا

دردهای بومیه غریب

درد های خانگی

درد های کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

                  در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است ...

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم ؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ...

                                                            قیصر امین پور

ببخشید اینقدر طولانی شد ... به دلل تشابه شعری که قبلا انتخاب کرده بودم با یه وبلاگ دیگه و به وجود نیومدن سو تفاهم آپم اینقدر یهویی طولانی شد ...

دوستان عزیزم ببخشید بهتون سر نزدم در اولین فرصت به وبلاگ همه سر خواهم زد باور کنید این روزا وقت نمی کنم ...

+ متولد شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 5:53  توسط شبنم خاکی   | 

 (؟؟؟ )

من ازسنگم...

ترک که می خورم ، سنگریزه می گریم

بر جای خالیه تکه هایی که نمی دانم

در کدامین نگاه گم شد ...

 

 

از لطف همه ی دوستان در مدتی که نبودم ممنون واقعا منو شرمنده کردید با تماس ها و اس ام اس هاتون مخصوصا مژگان و عسل عزیزم  و بازهم شرمنده ی همه ی دوستانم که نگرانشون کردم

+ متولد شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:34  توسط شبنم خاکی   | 

 

باز امشب نگرانم ...

به نظر می آید , که اجل , در همین نزدیکیست ...

پشت این پنجره انگار  کسیست

که به من خیره و مشتاق می نگرد...

با نگاهی مملو از افسوس ها ...

می اندیشد   

که چه حیف است , پرپر شدنش ...

اندکی  با من مدارا کن 

بوی مرگ می دهد تنم ...

کاش می شد به همه می گفتم

که چه غمگینم از این مردن بی هنگامم ...

اندکی صبر که من خواهم رفت ...

اندکی صبر که من خواهم مرد ...

به نظر می آید , که اجل,  در همین نزدیکیست ...

پشت این پنجره انگار کسیست

که به من خیره و مشتاق , زل زده است ...

 

 چندین روز نه تو یاهو هستم نه وبلاگ . احتمالا ۴ روز.اینجا نوشتم که کسی نگران نشه اف هاش نپره و ...و... و...واسم دعا کنید ...

 

+ متولد شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 5:51  توسط شبنم خاکی   | 

 
می دانم  برسر گور من هم نخواهد آمد
می دانم ...
او همیشه دیر می رسد... حتی برای تشیع جنازه ام ...

 - - - - - - - - - - -

آرزویی سمی ...
احساسی کمرنگ ...
امیدی سیاه ...
و صدایی بی رنگ ...
ترک از عمق و درون ...
طپش سرد نفس ...
زخم هایی بی کس ...
جنس دردم را که فهمد

هیچ کس ...

 

*همین جا روی همین صندلیه لعنتیه کامپیوتر نوشتمش .سخت نگیرید ... 

 

+ متولد شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 4:43  توسط شبنم خاکی   | 

همیشه همین جوریه ...فقط کافیه یه لحظه ی خیلی کوچیک ... خیلی خیلی کوچیک چشمم به چشمش بیوفته . انگار غم نگاهش اونقدر سنگینه که منو سر جام میخ کوب می کنه .همیشه همیین جوری شروع میشه که مجبور می شم با دستای خودم دوباره یه خراشه ناقابل دیگه به روحم بکشم . چراشو نمی دونم ! دوست دارم بازم نگاش کنم ... هی می گه وایسا ...خواهش می کنم وایسا یه کم به حرفام گوش کن ... خیلی وقته سر ریز شدمو منتظرت بودم ... خواهش می کنم بازم صبوری کنو گوش کن ...می خوام حرف بزنم ... به همون زبونی که دوست داری ...می خوام بهت خیره بشمو باهات حرف بزنم ... آخه هیچ کسی جز تو دردامو نمی فهمه ...

هر بار تو دلم می گم گناه داره ... کبودیه و گودیه زیر چشاشو که می بینم دلم به حالش یه جورایی می سوزه . به خودم می گم این بارم رو همه ی دفعه هایی که یه قاچ خوشگل انداختی رو روح بدبختت... دیگه عادت کردی ...بی خیال .بذار حداقل اون یه لحظه آروم بگیره خدا رو چه دیدی شاید دفعه ی بعدی که دیدیش اینقدر غم تو چشاش جیغ نکشید ... واقعاحوصله ی گریه زاریو این جور بچه بازیا رو نداشتم تو دلم خدا خدا می کردم بازم نشینه عذا داری کنه سر قبرستون تیکه تیکه های وجودش... بازم واسم تعریف کنه که چه جوری به دست خودیها لتو پار شده بود ... بغضشم گرفت اما این بار اون قدر مغرور شده بود که حتی یه قطره اشکم نریخت!!! ته دلم خیلی واسش خوشحال شدم اینم یه قدم بی صدا ی مثبت بود که شاید خودشم نفهمیده بود می دونین چیه؟ آخه دلیلی نداشت بازم پیش من گریه کنه .حرف جدیدی نداشت ... همون دردای کهنه و قدیمی رو دوباره از اول واسم گفت... از روزی که قدمه به قول خودش نحسشو تو این دنیا گذاشت تا همین دو لحظه پیشی که جلو چشام نفله اش کرده بود . هی گفت ... هی گفت ... هی گفت ... منم با بی حوصلگی زل زده بودم تو چشاشو داشتم گوش می کردم ...بعضی جاها واقعا دلم به حالش می سوخت . بعضی جا ها هم به حرفاش تو دلم می خندیدم .چند وقتی بود که این جوری می دیدمش تو اوج غم آروم بود ... یه آرامش غمگین و گس ... حرفاش که تموم شد دیدم بعد مدت ها داره بهم می خنده یه لبخند مهربونو کوچولوو غمگین ... خوشحال بودم که این بار هم این زخمو به جون خریدم تا یه لبخند هر چند کوچولو ونیمه جونو به لباش هدیه کنم ...می دونم که لبخند کوچولوش واقعی بود ...کاش می تونست باور کنه که هیچ کس به جز من دوسش نداره ... موهایی که ریخته بود رو صورتش رو زدم کنارو نوازشش کردم . دستمو گذاشتم رو گونه هاش ... بهش گفتم خدا بزرگه ... می دونم که هیچ وقت یادت نمی ره ... بهش گفتم خوشحالم که غرورتو پس گرفتی ...چه سکوت بدی کرد.!!... انگار داشت می شکست فقط یه جمله گفت " این غرور همون تیغییه که دارم باهاش از درون خودمو می تراشم " می دونستم ...می دونستم... هنوزم شبا عین بچگییاش بالششو بغل می کنه و می ره لبه ی پنجره می شینه و با ماه دوتایی واسه درد های بی درمونش آروم و بی صدا اونقدر گریه می کنن تا جفتشون از حال برن و خورشید سرو کله اش پیدا شه ...می دونستم هنوزم ستاره ها به حرمت غمای کهنشه که لحظه به لحظه سیاه پوش می شن ... می دونستم... از چشاش خونده بودم که دیشبم نخوابیده بود ... چشماش هیچ وقت به من دروغ نمی گن... نگاهاشو خوب می شناسم...

یه چند روزی می شه که ندیدمش ... این روزا از نگاهاش فراریم آخه ازآخرین باری که دیدمش بد جوری قلبم درد می کشه می ترسم ... چند روزی می شه که جلو آیینه نرفتم تایه وقت باز گیر ه سنگینیه نگاهش نیفتم ... نمی دونم چرا این روزا اینقدر از خودم فراریم ...آره ... من از خودم می ترسم ...

پ.ن*

بازم مجبورم تو پی نوشت حرفام همون حرف تکراری رو بنویسمو بگم که دوستای گل و مهربون و دوست داشتنی نگران من نباشید من حالم خوبه !!! این یک نوشتست فقط همین ... شاید یه تمرین نوشتن ...

+ متولد شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:27  توسط شبنم خاکی   | 

 

این روزها ...

ضربان قلبم ضعیف است ... نفس می کشم ،  اما خفیف است ... 

ازدرد ناله هم نمی کنم ،  نای ناله هم نیست ...

سلول های خاکستریه مغزم اعتصاب کرده اند ،  آخر این روز ها گوشم بدهکار هیچ حرف حسابی

نیست ...

روز هایم را چرک نویس می کنم به بهانه ی فردا ها

اشتباه می نویسم ،خط می زنم ، پاره می کنم و دور می ریزم

فردا ،  نامش می شود امروز و باز هم امروز را خط خطی می کنم به بهانه ی فردایی که

نمی دانم کدامین روز درتقویم زندگیم خواهد بود ...

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

*طبق اخبار کاملا نا باورانه کرج داره برف می یاد اما تهران نه !!!!!! تهرانی های عزیز دلتون بسوزه اینجا داره کماکان برف می یاد

داره برف می یاد!!! اینم یه مدلشه ...برف پاییزی !!...من عاشق برف و زمستونم وای که چقدر دلم واسه این تنگ شده بود که لباسامو تنم کنم و تا می تونم زیر برف راه برم مخصوصا شبا ... وقتی که آسمون از سرما کبود می شه ...دوست دارم تو شبای سرد زمستونی  این دونه های سفید برف رو تمام تنم بشینه و سفید سفیدم کنه... من عاشق این دونه های سفید جادوییم .بعد از این که برف تموم می شه و آسمون دوباره سیاه می شه  چقدر تضاد زمین و آسمون قشنگه ...حالا هم که هنوز زمستون نشده داره برف مییاد جالبه نه ؟!چه احساس خوبیه وقتی که چشماتو وا کنی و همه جا رو سفید ببینی . احساس می کنم کثیفی و سیاهیه آدما و این دنیا  هم پیش سفیدیه برف کم می یارن و مجبور می شن به این لباس سفید تن در بدن . وقتی برف می یاد آسفالت دیگه سیاه نیست سفیده ... درخت کاج دیگه سبز نیست سفیده ... شاخه های خشک درختا دیگه قهوه ای نیستن سفیدن ...آدما  دیگه سیاه نیستن سفید می شن ... دلم واسه آدم برفی یه ذره شده ...آخه آدم برفی هم سفید  سفیده ...

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت آزمون تلخ

زنده به گوری

                          احمد شاملو

 

+ متولد شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 18:39  توسط شبنم خاکی   | 


مغز بیچاره ی من

بس که غم کشید و چروک خورد

چشمانش دیگر نمی بیند...

- - - - - - - - - - - - - - - -  

در ژرف ترین نقطه ی مرداب نیستی ، نفس نفس می زنم

این مرداب چقدر حریص است ...

افکارم را می خواهد  ، چه کنم ؟!!!

 

*این روزا بی حوصله ام   سخت نگیرید ...

+ متولد شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 1:45  توسط شبنم خاکی   | 

 

بر شانه هایش تکیه می زنم...

از غربت تنش چشمانم خیس می شود

ساکت ...

سیاه ...

سرد ...

هم هیبت من است

سایه ی افتاده بر دیوار ...

 ----------------------

قلم چنگ می زند بر کاغذ

باز هم کاغذ سفید است ...

آشفتگی هایم رنگ پریده ...

درد هایم بی رنگ است ... 

واژه ها  روبه رویم ساکت   ...

ومن که دیگر جوهر ندارم ...

                          شاید تمام شده باشم ...

 ----------------------

بی حوصله ام ببخشید دیگه "نبود امکانات" ... همین جا به ذهنم رسید نوشتم

 

پ.ن

تو رو خدا باز نریزید سرم بگید چته چته!!! من خوبم عالی ...

+ متولد شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 0:31  توسط شبنم خاکی   | 

  banooye arezooha

از  دوستانی که منتظر این متن بودن و دیر اینجا قرار گرفته شد معذرت می خوام تو رو خدا منو نزنید گناه دارم ...

احساس می گرید...

امشب خود کشیه دست جمعیه خاطرات است ...

امشب بانوی آرزو ها

در حجله ی مرگ به ابدیت خواهد پیوست ...

دل او گوشه ای دنج بی صدا می گرید ...

او خواهد مرد ...

بی آن که از لرزش شانه هایش دلی بلرزد...

او می میرد ...

بی آن که از سردیه دستانش کمی نگران شوند ...

او خواهد مرد ...

عاقبت بانوی آرزو ها را بر حجله ی مرگ کشاندند

و لباس سیاه نیستی بر تنش کردند

دنباله ی پیراهن مشکیه بلندش

بی رحمانه می خندد و بر خاک زخم می کشد

و با هر قدم به جای قدم هایش فخر ...

بر صدای گام هایش حسرت سنگینی می کند ...

چه با وقار به سوی حجله ی مرگ می رود...

چه بی غرور...

چه پر سکوت ...

اوامشب می میرد...

اشک های آسمان غسلش می دهند

با پارچه ی سفید رویاها کفنش می کنند  

و در خاک بایر دلش دفن می شود ...

بانوی آرزو ها می میرد ...

تسلیت ...

اودیگر مرده است ...

ذهن من بیمار است

باز هم هذیان می گوید ...

 -----------------

یادم رفت اینو بنویسم که واقعا حالم خوبه و ارومم تا کسی اشتباهی بهم تسلیت نگه ...

... با تمام وجود ممنون 

 

+ متولد شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 23:0  توسط شبنم خاکی   | 

 

من ...

بيوه ي باکره ي گورستانم

روحم را...

به عالمي طلسم شده

بي بها

فروخته ام

و جسمم را...

با عشق

به لاشخور ها تقديم کرده ام ...

 

 

+ متولد شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:57  توسط شبنم خاکی   | 

نمی دونم این روزا چرا دوست دارم تند تند اپ کنم ؟!!!!!

 

 

تو یک کرم شبتابی

 از دور نوری حیرت اور

                 و از نزدیک تنها یک کرم کوچک

 

------------------

 

روحم را

سنگسار وجدان کردم

ضجه می زند و می گفت

عفو کن

من بی گناهم

و من نبخشیدم ....

وای بر من

باز هم بی گناه بود ...

 

 

------------------

 

بر تیزه های کوه

با پیکرش فرو شده در خون

افسرده است باد ...

 

مرده است باد

زخمی عظیم و مهلک

از کوه خورده است

 

(( احمد شاملو ))

 

------------------

 

در بی راهه های خیال

پرسه می زنم

بسان مترسکی

که هراسان و آشفته

به دنبال قلب پوشالیش می گردد...

 

------------------

 

اگه اشتباه نکنم ارامش می خواد پیشم بمونه ...

 

 

 

+ متولد شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 16:38  توسط شبنم خاکی   | 

 

ریچارد کلایدرمن  گوش می دم ...

روحم نفس میکشه...  انگار نوازشم می کنن مثل یه گربه ی کوچولو که با نوازش مسخ می شه  

این  روز ها آرامش خاصی دارم ...

هر صبح تا خونه ی هلنا کوچولو پیاده میرم .هلنا ی من  خیلی گریه می کنه. فکر کنم یه چیزایی فهمیده .فکر کنم از دنیا می ترسه  ... بعضی وقت ها  که سر حاله و بیداره لطفش شامل حال ما می شه و لبخند می زنه ...لبخنداش خیلی شیرینه  ... می دونین چند وقت بودکه کسی از ته دلش یه لبخند مهربون واقعی بهم نزده بود ؟... حالا بازم بگید چرا عاشقشی ... اون بار ها و بار ها بهم لبخند می زنه ...لبخند های مهربون ...بی دریغ ...بی منت... فقط لبخند می زنه ... حاضرم ساعت ها گریه کنه اما فقط واسه چند ثانیه بهم لبخند بزنه

باز هم تنهام... باز هم ریچارد کلایدرمن  گوش می دم و چشمامو می بندم . یه نفس عمیق می کشم وجایی که اهنگ اوج میگیره پرواز می کنم... می رم به یه دنیای دیگه ...یه دنیای سفید سفید ...وروزهای خوب و بد زندگیم از جلو چشمام رد میشه ... از اولین روزی که از بچگیم یادم می یاد  تا امروز ...چقدر زود دنیام ... غم هام با من بزرگ شد ... توی اینه خودمو نگاه می کنم ...شبنم چقدر عوض شدی؟!! ...چقدر بزرگ شدی!!!... چقدر زود گذشت ...

بازم ریچارد کلایدرمن  گوش می دم ...

و تو اسمون شب تا صبح پرسه می زنم ...

این روز ها آرومم خیلی آروم ...

 

 

-------------------

 

 

کاش طفلی نا توان بودم ..

آ ن وقت

همیشه گریه می کردم

تا هیچ وقت از آغوش امن مادر دور نشوم ...

تا هیچ وقت دنیای بی رحم نتواند بر سرم فریاد بکشد ...

تا هیچ وقت چشمانم جزبا نگاه مهربان مادر

                               با چشمانی درنده درگیر نشوند ...

 

-------------------

 

این نوشته ی پایین رو وقتی که داشتم واسه یکی از پست ها ی مژگان عزیزم نظر می ذاشتم به ذهنم رسید که خودم دوسش دارم

 

 

عشق توهمیست گذرا و گاه سنگ قبری ماندگار ...

 

 

 

قلب من پر توان تر بر سینه ام بکوب  و رگهایم را جلا بخش ...

قلب من پس چرا عاشق نمی شوی ؟...

 

 

+ متولد شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 23:40  توسط شبنم خاکی   |